تبليغاتX
کودک فهیم - کمی تا قسمتی طنز!
اینجا مکانیست که من بلند بلند می اندیشم...

فردی که در عکس فوق مشاهده می کنید بر طبق اطلاعات بدست آمده "کودک فهیم" نام دارد که در این روزها [ برای نخستین بار ] به عواقب شب امتحانی درس خواندن دچار شده است!

ببینید و عبرت گیرید!

و من الله التوفیق :)

 

 


منگنه شده ها: کمی تا قسمتی طنز
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 11:46  توسط منصوره مشیری  | 

وقتی که بعد از مدت ها نوشتن در وبلاگت، به طرز عجیبی آلزایمر بگیری و رمزت را فراموش کنی و تنها بتوانی آدرس وبلاگت را وارد کنی و خودت پست های گذشته ی خودت را بخوانی همانند این است که کلید مغازه ات در جیبت است و داری با حسرت ویترینش را نگاه می کنی! مسخره است؟ مگر نه؟

 

 


منگنه شده ها: کمی تا قسمتی طنز, متفرقه
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 21:33  توسط منصوره مشیری  | 

سلام و عرض ادب خدمت تمامی بازدیدکنندگان بلاگ پرور! با شما هستیم با سری چهارم از برنامه ی فهیم خبر.

عناوین خبرها:

+ اکحکمکدکی مگقگدگم: یکوکتکیکوکب را ببینید، پغلغیغس کتک می خورد تا مردم اذیت نشوند! (منبع)

+ مرگ لوطی و لوطی گری! (منبع

+ اطلاعیه کودک فهیم به بلاگرها و سایر بازدیدکنندگان.

***

شرح خبرها:

- سخرخدخاخر اکحکمکدکی مگقگدگم فمرمممامنمدره نخیخرخوخی اخنختخظخاخمخی در مصاحبه با روزنتامه الـشحرق چاپ دنونحنه به سؤالاتی درباره نوع پهوهشهش دختران در ایران، رویارویی پغلغیغس با حاضران در تمظمارهمررارت پس از النلتلخرالبرارت و همکاری های اخنختخظخاخمخی - اگمگنگیگتگی با قطر پاسخ گفت.فعرعمعاعنعدره نفافجفا در پاسخ به این سوال که " اقدامات پلیس علیه گروه های موسیقی جوانان و نیز دخترانی که "جین "می پوشند چقدر واقعیت دارد؟"فرمودند که: ما با موسیقی مخالف نیستیم اما محفل های شبانه موسیقی برگزار می شود که در آنها مصرف معواد مهخدر و قعرص های رلوان گردان و فنسنارد اتختلرالقلی روی می دهد و قانون برگرفته شده از شترتیتعتت انسنلرامنی نقض می شود.کارشناسان برنامه ی فهیم خبر اندکی با شبهه مواجه شدند که بالاخره جامعه ی ایرانی با موسیقی موافق است یا خیر؟! لازم به ذکر است که کودک فهیم طی نشستی در این خصوص از مواخذه شدن یکی از هم دانشگاهی های خود که به علت اینکه کلاس موسیقی اش دقیقا بعد از کلاس دانشگاه برگزار می شود و عدم داشتن وقت کافی،ویولون خود را به دانشگاه آورده بود و یکی از افراد دیگر در دانشگاه ویولون او را بر روی دوشش گذاشته بود و مشاهده ی همین عملِ ویولون بر روی دوش گذاشتن(!) توسط حعرعاعسعت دانشگاه از این فرد تعغهد گرفته شد و نام او در پروتنده رفت! و جالب تر اینجاست که از او پرسیده شد :"آیا خانواده ات از اینکه به کلاس موسیقی می روی مطلع هستند!"و جالبتر اینجاست که جمع ما از رتبه های برتر دانشگاه هم هستیم و کار ضعد قانوهنی هم انجام نداده ایم اما....این یک مثال بسیار ساده است!پس نگویید که با موسیقی مخالف نیستید که کاملا خلاف آن است! شاید هم موسیقی ای که با آن موافقت می کنند در سطح نبوبحبه خوانیست که از توانایی های ما خارج است!

اکحکمکدکی مگقگدگم با اشاره به حوادث پس از النلتلخرالبرارت اظهار داشت: واکنش پغلغیغس در برابر مخالفین در خیابان های تهران، مناسب و صحیح بود و هیچ اقدام ختلاف قانکونی از سوی مامعوران پغلغیغس رخ نداد. آنها از سکلتاغح گرم استفاده نکردند و هیچ کس به ضلرب گنلواله پغلغیغس، کشته نشد.که کارشناسان در این هنگام پزشکی برای عمل کردن بینی پینوکیویی ایشان پیشنهاد کردند!


- واحد مرکزی خبر چندی پیش از قنتنل در میدان کغارج سفـعتاتدرت آبقاد خبر داد.خبرنگاران اعلام کردند که هیچ کدام از مردم و مامغـورین به نجات جان منقنتنونل نپرداخته بودند که اگر هم علتش ترس از در خطر افتادن جان خودشان بود پس فیلمبرداری و بلوتوث کردن از یک صحنه قنتنل چه حکمی را دارد؟! هر چه که هست به بخش دستگاه عصبی مرکزی شان مرتبط خواهد شد و اینکه آیا خونرسانی به موقع به این دستگاه در مردم ناظر انجام گرفته یا خیر! کاریکاتور زیر کاملا گویاست!

« عکس: سناسنان خنادم »


 - کودک فهیم اعلام کرد که هر کدام از بلاگرها و یا سایر بازدیدکنندگان در صورت تمایل می توانند خاطراتی را که در این مدت با وبلاگ کودک فهیم داشتند به صورت فایل صوتی(صدای خود را ضبط کرده و سپس آپلود کرده و لینکش را در بخش نظرات خصوصی قرار بدهند تا تمامی آنها را به صورت یک سورپرایز جدید که در آینده و در صورت عملی شدن آن خواهم گفت،در وبلاگ قرار بدهم)(این پیشنهاد از دوست خوبم Cupid بود)و یا متون خود را به صورت خصوصی ارسال کنند.این خاطره می تواند در مورد هر چیزی باشد.مثل نحوه ی آشنایی شما با این وبلاگ و یا بحث هایی که در آن شرکت کردید و هر آن چیز که به ذهنتان می رسد و مرتبط با وبلاگ "کودک فهیم" باشد.

***

فهیم خبر بخشی خبری در وبلاگ کودک فهیم است که اخبار سجیجاجسجی و اجتماعی و فناوری و وبلاگی و غیره را با لحن طنز بیان خواهد کرد.تا روزی دیگر و خبری دیگر بدرود.

 


منگنه شده ها: فهیم خبر, کمی تا قسمتی طنز
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 23:3  توسط منصوره مشیری  | 

همانطور که حتما خاطرتان هست چندی پیش در این پست بازی وبلاگی ای طراحی کرده بودم که بر اساس آن خواننده بایستی در وصف کودک فهیم متن طنزی می نوشت.خودم بسیار این بازی را دوست داشتم و از اینکه دوستان هم از این بازی استقبال کردند بسیار خوشحال شدم.می توانید برای آشنا شدن بیشتر این پست را هم ملاحظه بفرمایید.این بازی را من به صورت ثابت در این وبلاگ قرار دادم.یعنی شما هر زمانی که تمایل به انجام این بازی داشتید و متن جالبی در مورد من به ذهنتان آمد می توانید در بخش نظرات خصوصی برای من آن متن یا عکس و غیره را ارسال کنید و اشاره کنید که مربوط به بخش متون طنز است.و من هم زمانی که تعداد به حد نصابِ قرار دادن در یک پست رسید آن را در یک پست مجزا قرار می دهم.امروز هم سری دوم این بخش را به سمع و نظرتان می رسانم:))

***

آنتروپوید(وبلاگ وب نوشت های یک آنتروپوید):

+ فهیم نوشت: برای خواندن پست مرتبط با تصویر فوق به اینجا مراجعه کنید.آنتروپوید عزیز چندی پیش طرحی زیبا و صد البته بامزه و دوست داشتنی برایم کشید و من تمایل داشتم که حتما در پستی مجزا به آن اشاره کنم.فقط سوء برداشت نشود، این سیبیل نکته ی انحرافی می باشد:)) من دخترم ای ایها الناس=))

 


نگار فرهمند(وبلاگ برهنگی در روز آخر):

یه روز، دو تا خواهر زندگی می کردن.... نگار و ناکس... ناکس دختر کوچکتر بود و مهربون و سر به زیر و دوست داشت به همه محبت کنه. مثل آمیلی توی فیلم آمیلی. همیشه می خندید و به همه هم لبخند می زند. اما نگار دختر بزرگتر بود و بدجنس تر که همیشه از بقیه سوء استفاده می کرد.... یه روز، فرشته می یاد پیش ناکس و می گه که با نگار چکار کنیم؟ ناکس که خیلی دلش به حال نگار می سوخته، می گه که باید کاری کنیم که نگار بفهمه نباید اینقدر بدجنس باشه و اینکه این کار خیلی بدیه... بنابراین بهترین فکر اینه که خودش تبدیل به یه خواهر کوچکتر بشه تا بفهمه که یه خواهر بزرگتر چقدر می تونه کابوس باشه... این بود که نگار تبدیل می شه به خواهر کوچکتر کابوسی به اسم نوشین ....

+ فهیم نوشت: این متن نگار عزیزم را فوق العاده دوست داشتم.هرچند این را هم بگویم که من نگار را دختر خوش قلبی می دانم.این حس من نسبت به نگار است.نگار در عین حال که غرور دارد، از دید من ساده است.ساده و دوست داشتنی.نگار گاها شاید در متونش مغرور بنماید اما در روابطش با سایرین غروری نمی بینم و همین است که من نگار را دوست دارم.

 


فاطمه(وبلاگ شمیم یار):

روزی روزگاری در یه شهر بزرگ یه دختری بلندگیسو با دل بزرگ با یه آدامس بادکنکی بزرگ که گاه بادکنکش مهمون صورتش بود،نشسته بود.او قصه می نوشت،کوچک و بزرگ برای دلش و برای دل های مهربون.او کودکی بود بانمک.او را کودک فهیم می دانند.

+ فهیم نوشت: متن هایی که دوستانم از روی دلشان می نویسند فوق العاده برای من حرمت دارد و قابل ستایش است.حسی نسبت به متون این چنینی دارم که نمی توانم وصفش کنم.با خواندن این متن از فاطمه ی عزیزم یک لحظه حس شهرزاد قصه گو بودن را پیدا کردم.حسی که انگار مسئولیتی بر عهده دارم تا داستان بگویم برای کسانی که دوستشان دارم.

 


هادی بی تقصیر(وبلاگ شبکه V):

يه روز رفتم تو وب يه كودكي فهيم نبود! رفرش كردم فهيم بود!!!

+ فهیم نوشت: شما این متن را می توانید دو بُعدی هم بخوانید! یعنی اینکه اگر واژه ی "فهیم"،اسم خاص باشد و یا اینکه واژه ی "فهیم" یک صفت باشد.اگر بخواهم یکی از گرامی ترین و کوشاترین دوستان محیط مجازی ام را نام ببرم شک نکنید که هادی عزیز هم جزء آنهاست.متن طنز فوق هم واقعا برایم بامزه بود.

                                                  ***

فهیم نوشت: شما هم می توانید متون طنز خود در وصف "کودک فهیم" را هر زمانی که تمایل داشتید به صورت نظر خصوصی ارسال کنید.

 

 


منگنه شده ها: کمی تا قسمتی طنز, بازی وبلاگی
+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 10:5  توسط منصوره مشیری  | 

در پست قبل، بازی وبلاگی ای طراحی کردم که بر اساس آن دوستان باید در مورد "کودک فهیم"طنز می نوشتند و در بخش نظرات خصوصی با ذکر نام و آدرس آن را ارسال می کردند.متن ها را جمع آوری کردم تا در یک پست مجزا آن را قرار دهم.به شخصه برای خودم بسیار جالب و دوست داشتنی بود.ضمن اینکه این بازی وبلاگی را به صورت ثابت قرار می دهم یعنی هر زمانی که کسی ایده ای در مورد نوشتن یک متن طنز برای من به ذهنش رسید می تواند آن را در بخش نظرات خصوصی برای من ارسال کند و زمانی که تعداد به حد نصاب قرار دادن در یک پست رسید همه را در یک پست می نگارم.پس امکان دارد که این بازی مجددا چندین بار در این وبلاگ دیده شود.

***

کیامهر(وبلاگ جو گیریات):

یک صبح جمعه ،کمی کله پاچه و حلیم
قلیان و طاقباز و جاده چالوس رو گلیم
خمیازه پای نت و تایپ فینگیلیش
یک پست صورتی شده از کودک فهیم

+انصافا متن کیامهر عزیز را فوق العاده دوست داشتم.بی نظیر بود.



منا(وبلاگ منا و افکارش):

هومم...طنز؟ راستش نمی دونم طنزه یا نه! ولی من مرده ام بدونم این عکسِ این گوشه خودشه یا نه!:D(این تیکه اش دیگه مخصوص خودت!) اگه خودشه بیکاره وبلاگ می نویسه؟ بره سراغ modeling! درآمد هم داره.

+با متن منای عزیزم به خودم امیدوار شدم.یکی از شاعرانیست که خیلی رُک بگم با علاقه اشعارش را می خوانم.شخصیت درونی اش را دوست دارم.نزدیک بود هم را ببینیم اما نشد! حسرت دیدنش به دلم ماند و امیدوارم روزی ببینمش چون فوق العاده دختر دوست داشتنی ای هست.من بیشتر از مدل شدن عاشق اینم که منا رو ببینم و یک روز فوق العاده رو با او بگذرانم.من با منا خیلی راحتم.روحیاتش لطیفه و به من نزدیک و حس می کنم کسی که با درک اندیشه ی طرف مقابلش با او ارتباط برقرار کند و دوست باشد، این دوستی بسیار می تواند ارزشمندتر باشد.حداقل برای من همواره همینطور است و این دیدگاه من است.


 امید(وبلاگ دست نوشته های یک جوان ایرانی):

انقده ادامستو باد نكن! من كلن خوشم نمياد از اين دختراي لوسي كه فقط ادامس تو دهنشونه و ملچ ملوچ ميكنن بعد باد ميكن ترقي ميتركوننش و بعد از دور دهن و مماخشون جمعش ميكنن و دوباره!!! :-&

+امید عزیزم با توجه به پست قبل این متن را نوشتند.شخصیت امید عزیز را همیشه دوست دارم.امکان ندارد که به وبلاگش سر بزنی و ناراضی برگردی.متن هایش را فوق العاده دوست دارم.بیان شیرین و طنزی هم دارند و یادم می آید اولین باری هم که به وبلاگشان سر زده بودم یک متن طنز ازشون خوانده بودم و از آن به بعد پای ثابت وبلاگشان شدم.


 فاطمه(وبلاگ انتهای بیراهه):

یه روز یه کودکی بوده که تو خیابون دست مامانشو ول می کنه و گُم می شه بعد همینطور که داشته گریه می کرده یه فرشته ی مهربون اونو می بینه و کمکش می کنه به مامانش برسه دیگه از اون روز کودک قول می ده دس مامانشو هیچ وقت ول نکنه و اون کودک کسی نبوده غیر از Nox یا همون کودک فهیم خودمون:دی    با تشکر ف@طمه انتهای بیراهه:)

دست خط زیبای فاطمه ی عزیز را هم در این لینک می توانید مشاهده بفرمایید.

+چند ماهی هست که فاطمه ی عزیزم را می شناسم. اولین نفری بود که در بازی کشیدن کاریکاتور بلاگرها، دعوت مرا لبیک گفت.یک دختر شیرازی اصیل و دوست داشتنی توصیفی است که از فاطمه در ذهن من شکل گرفته است.ایشون قول داده که اگر من رفتم شیراز برام حتما یک فالوده شیرازی بخره:))

 


 سعید(وبلاگ شالگردن):

این وبلاگ نه برای آدم کار میشود نه پول نه زندگی!! هر چقد هم کار فرهنگی بکنی و مصاحبه بکنی و آن کات راه بیندازی، آخرش مطلبت را میدزدند و به اسم خودشان در مجله شان چاپ میکنند!! نه نمیشود!! پس از یک عملیات خفن پلیسی و تعقیب و گریز و شهادت چند ساندیس خور گمنام، فهمیدیم که این فهیمِ ما از کجا امرار معاش میکند!! این شما و این هم غذای فهیم!! با آمادگی کامل از جشن ها و میهمانی های شما!! منصوره جان فقد یه عرض کوشولو!! پیک موتوری لازم ندارین احیانا؟؟!! :دی

+یعنی من تا یک ربع فقط داشتم سر ِ این عکس می خندیدم:)) با توجه به اینکه جدیدا همه جا اسمی از Nox یا کودک فهیم است و کلا مجلات هم بدون اجازه متن های شخصی ما را چاپ می کنند و برخی دیگر می آیند اینجا و نظرات رمال گونه می دهند(توهین به کسی نشود منظور به فردیست که پای ثابت برخی مسائل است و من کلا اهل نام بردن نیستم چون گونه ی دیگری تربیت شدم!) این شد که سعید هم شوخی کوچکی با من کرد و از یک رستوران که ظاهرا هم نام ماست عکس انداخته است.این عکس واقعا برای من جالب و بامزه بود:))

***

فهیم نوشت:

۱ / خواندن این پست از کرگدن عزیز که بی ارتباط با پستم نیست را به همه شما پیشنهاد می کنم.پستی که بلاگرها عکسی از خود ارائه دادند و دوستان در موردش متن طنزی نوشتند و یکی از شیرین ترین پست های وبلاگ نویسی توسط کرگدن عزیز(عمو محسن خودم)رقم خورد.

۲ / برای افرادی که در این بازی وبلاگی هنوز شرکت نکردند و تمایل به شرکت دارند و یا می خواهد در آینده با شناخت بیشتر از محیط وبلاگ در نوشتن متن طنز شرکت کنند همچنان وقت هست و من یک بخش را در وبلاگم به همین موضوع اختصاص دادم و شما هر زمانی که تمایل داشتید می توانید متون طنزی که در مورد من می نویسید را در بخش نظرات خصوصی برای من با ذکر نام و آدرس ارسال کنید و چون من زود به زود نظرات خصوصی را می خوانم و پاک می کنم که انباشته نشوند فقط اشاره کنید که مربوط به بخش متون طنز است تا پاک نکنم.

۳ / هدر وبلاگمان هم در مرورگر فایرفاکس در برخی از ورژن هایش کلا ناپدید شده است!! ولی در اینترنت اکسپلورر و برخی مرورگرهای دیگر اینگونه نیست.چرا؟! آخر من هدر وبلاگم را بسیار دوست دارم چون از عکس دوران سه سالگی خودم طراحی کردم و در آن گذاشتم.هدر وبلاگم را می توانید در این لینک مشاهده بفرمایید!

۴ / حس می کنم جدیدا غرغرو شدم.کلا حس می کنم عوض شدم.نظر شما چیه؟اصلا از این خصوصیت خوشم نمیاد یا بهتر بگم متنفرم! بر می گردم به روال سابق.یعنی امیدوارم برگردم.خودم تلاشم رو می کنم شما هم کمکم کنید که خودم رو پیدا کنم اتفاقاتی که برام افتاد به ظاهر ساده بود اما اذیتم کرد.خیلی زیاد.نفس عملی که انجام گرفت زشت بود و برای من غیر قابل هضم!

 

 


منگنه شده ها: کمی تا قسمتی طنز, بازی وبلاگی
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 16:52  توسط منصوره مشیری  | 

با سلام و عرض ادب خدمت شما هموطنان بزرگوار.با شما هستیم با سری سوم برنامه ی جنجالی "فهیم خبر".

                                                  ***

عناوین خبرها:

-"کودک فهیم" یکی از کاندیدهای انتخابات وبلاگی وب گپ معرفی شد.(منبع)

-جزییات انتخابات وبلاگی وب گپ اعلام شد!(منبع)

-فرار از زندان:دافی نگار و کودک فهیم فرار کردند!

-پوستر تبلیغاتی کودک فهیم در راه است!

                                                ***

شرح خبرها:

 -دوستان عزیز.. بازدید کنندگان گرامی..به خبری که هم اکنون به دستمان رسید توجه فرمایید.نویسنده ای به نام"کودک فهیم" به عنوان یکی از کاندیداهای انتخاباتی آیتم پدیده ی وبلاگی فصل برگزیده شد.در این آیتم پنج نفر برگزیده شدند.چهار پسر و یک دختر که کودک فهیم یک تنه با این چهار نفر رقابت خواهد کرد.حمایت از کودک فهیم، حمایت از تمامی دختران است!


-طی مصاحبه ای که خبرنگاران برنامه ی فهیم خبر با نویسنده ی وبلاگ وب گپ داشتند زمان رای دهی به کاندیداها از بامداد روز دو شنبه 22شهریور ماه(یعنی همینکه یک شنبه تمام میشه راس ساعت 12 شب)انتخابات و رای گیری آغاز خواهد شد و تا سه شنبه ۲۳شهریور ماه ادامه خواهد داشت(به مدت ۴۸ساعت).برای کسب اطلاعات بیشتر به این پست وب گپ مراجعه شود.


-خبرنگار واحد مرکزی خبر بلاگستان گزارش می دهد:

همانطور که مستحضر هستید و علتش در این پست ذکر شد، کودک فهیم به همراه تعداد کثیری از بلاگرها در شبانگاه ۱۹شهریور بازداشت شدند! که از این میان تعدادی از آنها به علت حمل سلاح های کشتار جمعی سزاوار قصاص بودند.در این میان کودک فهیم ملقب به ناکس(Nox) و نگار فرهمند ملقب به دافی نگار از زندان متواری شدند.نیروهای مسلح کل بلاگستان را جهت یافتن این دو بلاگر جستجو کردند اما اثری از آن دو نیافتند! این دو بلاگر در حال حاضر ممنوع الخروج می باشند.از تمامی هموطنان غیور بلاگستان خواستارم که در صورت پیدا کردن رَدِ این دو بلاگر، هر چه سریعتر به پلیس 110 بلاگستان اطلاع دهند و ملتی را دلشاد کنند! رهبر فقید بلاگستان برای یافتن این دو بلاگر(خواهشا زنده بیاوریدشان)وبلاگهای آنها را به یابنده تقدیم خواهد کرد و یابنده ی آنها به عنوان برنده ی اصلی انتخابات وبلاگی از طرف رهبر بلاگستان، به صورت مجزا برگزیده خواهد شد!

«تصویری از دافی نگار(سمت راستی که در حال شاخ گذاشتن است!! ) و کودک فهیم(سمت چپ)جهت شناسایی» 


-کودک فهیم به زودی یکی از طراحی های خود را به عنوان پوستر تبلیغاتی ستاد خود، در این وبلاگ قرار خواهد داد.منتظر باشید.

                                                    ***

ملت غیور بلاگستان به دلیل حوادثی که اخیرا در دنیای مجاز به وقوع پیوسته، خبرهای این سری برنامه ی "فهیم خبر" به طور کامل در ارتباط با بلاگستان بود.سپاسگزارم که با این بخش خبری که قصد بیان حوادث سلیتاتستی و وبلاگی و انجنتنمنااعنی و غیره را با زبانی طنز و کنایی دارد همراه بودید.من به همراه تمامی همکارانم در بخش خبری فهیم خبر شما را به ایزد منان می سپاریم.تا روزی دیگر و خبری دیگر و طنزی دیگر، حق نگهدارتان.

اینجا ایران(!)است / کودک فهیم / بخش فهیم خبر

 

 


منگنه شده ها: فهیم خبر, کمی تا قسمتی طنز
+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 17:25  توسط منصوره مشیری  | 

با سلام و عرض ادب خدمت بازدیدکنندگانِ پیشانی بلند.با شما هستیم با سری دوم "فهیم خبر".

                                                       ***

عناوین خبرها:

کحنمندنی نمژمامد اعلام کرد: آن ململه را للو للو برد!(منبع سایت Y.o.u T.u.b.e)

-دو عکس دیده نشده از رتاتدتاتن و شادروان آنقنانسنی(منبع) و یک عکس منتشر نشده از کودک فهیم و دافی نگار!

-نجات مردی که سرش درون کاسه ی توالت گیر کرده بود! (منبع)

-بلاگستان به علت بیست ساله شدن کودک فهیم، تا سه روز عزای عمومی اعلام کرد!

-بازداشت کودک فهیم، دافی نگار، شالگردن، آذر، پسر آبان،Cupid، Silence،Endl/\nd،میس مری، حوری، فاطمه، فاخته، صاحب شانه، آنتروپوید و چندی دیگر از افراد وبلاگ نویس!

-در انتخابات وبلاگی وب گپ شرکت کنید.(منبع)

                                                       ***

شرح خبرها:

موملمتِ سمیمب زمممیمنمی.. اصلاح می کنم دموملمتِ  اکحنمندنی نمژمامد در گفتگو با غرب اعلام کرد: آن ململه را للو للو برد! و بعد از این جمله که همچون دُری در میان صدف می ماند و جدیدا از این سبک دُر و گوهرها همانند مُنرندنه شنونر هنینکنلنتنانن را ببرد از زبان افراد شناس چون رنحنینم پنونر انزاغندنی که دستِ بر قضا از اساتید دانشگاهی نیز می باشند بیان می شود! و بدین صورت ادبیات نوینی در این سال پای به عرصه ی ظهور گذاشت!


 -سایت خبری تابناک چندی پیش دو عکس ِ منتشر نشده از سردار رتاتدتاتن و شادروان آنقنانسنی را قرار داد.طبق تحلیل ها و بررسی های کارشناسان برنامه ی "فهیم خبر"احتمالا حضور جناب رادان در این مکان به صورت اتفاقی بوده است و ایشان توقع دیدن جناب آنقنانسنی ِ خواننده با آهنگ ماباتاذال و بی کلاس.. هموطنان عزیز پوزش می طلبم همان با کلاس ِ"آمنه آمنه"و دستمال سفیدی که همواره در دست داشتند را داشته است که ایشان را بازداشت کرده و مورد عنایت خود قرار دهد!!! و بعد از دیدن یک  آنقنانسنی دیگر که صرفا تشابه اسمی بوده به ماهیت این امر پی بردند و به علت امر ضایع شدگی این عکس تا مدتها پنهان مانده است!

و اما کودک فهیم و دافی نگار برای حالگیری از سایت خبری تابناک مصمم شدند که یک عکس منتشر نشده از دوران طقولیت خود را منتشر کنند.آن ها از دوران طفولیت نیز به جای اسباب بازی با سلاح های کشتار جمعی بازی می کردند!

«از راست به چپ:دافی نگار در سن سه سالگی و کودک فهیم در چند ماهگی! »


 -یك مرد چینی كه سرش تا گردن درون كاسه توالت گیر افتاده بود، پس از دو روز نجات یافت! این مرد زمانی نجات یافت كه یك رهگذر با مراجعه به توالت عمومی بیرون از شهر صدای ناله های این مرد را شنید و قصد كمك به وی را داشت، اما هر چه تلاش كرد، موفق نشد، به همین دلیل با اورژانس تماس گرفت! در اینجا گروه تجسس بلاگستان در ابهام قرار گرفتند که براستی علت این فاجعه ی اسفناک چه بوده است! آیا شیء ارزشمندی در درون کاسه ی توالت قرار داشته است؟! و باز هم در این مورد ابهام و شبهه ای دیگر مطرح می شود که این فرد چرا با سر به داخل کاسه ی توالت شیرجه زد و با دست اقدام نکرد؟! و یا اینکه اصولا این فرد شاید اولین تجربه ی مراجعه به توالت را داشته و قبلا از پوشک های My Baby چیک چیک استفاده می نموده است بدین منظور گروه تجسس و امداد و خیرین بلاگستان،برای اطلاعات بیشتر جهت مراجعه به توالت، خواندن این پستِ طنز را توصیه می کنند!


 -امروز یعنی ۱۹ شهریور زاد روز ِ کودک فهیم است.گزارش ها حاکی از آن است که کودک فهیم در این روز بیست ساله خواهد شد.کودکی در آستانه ی جوانی که حتی اگر روزی پیر هم شود باز هم کودک خواهد ماند چون سعی می کند قلبش چون قلب یک کودک باقی بماند و تغییری نکند! این کودک به علت نوشتن برخی از پست های جنجالی همانند این پست که در آن کاریکاتور چندی از بلاگرها را ترسیم نموده بود! و این پست که در آن به تقسیم بندی برخی از وبلاگ نویسان پرداخته بود و بحث زیادی بر سر آن به وجود آمد! و این پست که در آن بر اصالت ِ وبلاگ نویسی تاکید کرده بود و برخی دیگر از پستهایی که در آرشیو موجود است و شما مستحضر هستید و به علت احتراز از شطرنجی شدن ِ چهره ی کودکِ فهیم، ذکر نام نمی کنم و خودتان در اسرع وقت می توانید مطالعه بفرمایید، موجب شد که رهبر فقید بلاگستان به منظور زادروز او تا سه روز عزای عمومی بر بلاگستان اعلام کند!

«تنها عکسی که از دوران قنداقی کودک فهیم موجود است! »


 - امروز جشن پایکوبی به مناسبت زاد روز ِ کودک فهیم در کاخ سفیدِ بلاگستان برگزار شد! خبرنگار واحد مرکزی برنامه ی "فهیم خبر"از حضور چند تن از بلاگرهای ایرانی خبر داد که در اواسط جشن بازداشت شدند.از قبیل کودک فهیم به علت سرپرستی باند، دافی نگار به همراه مزدا ۳ مشکی خود که با صدای بلند یکی از آهنگ های تحریک کننده را گذاشته بود و تعارف کردن سم به طبقات پایین جامعه و همچنین حمل سلاح های کشتار جمعی به همکاری خودِ کودک فهیم، آذر با متن طنزی که در وصف رهبر فقید بلاگستان خواند، شالگردن به علت کشیدن سیگار ِ بهمن در مقابل ِ رهبر فقید بلاگستان که از قضا دارای بیماری آسم می باشد، Endl/\nd به علت پخش مواد انرژی زا بین مدعوین جشن، Cupidبه علت رقص تحریک کننده و Silence به علت همکاری با او، میس مِری به علت دختر بودن، حوری به علت طرفداری از یک سرور خارجی تحت عنوان ورد پرس، فاطمه به علت تعارف فالوده شیرازی حاوی زهر کشنده به رهبر بلاگستان،  فاخته به علت بمب گذاری در سشوآر رهبر بلاگستان، صاحب شانه به علت برشکست شدن بنگاه مشاورین املاک که شانه هایش را به صورت رهن و اقساط اجاره می داد و ضرر مالی ای که به رهبر بلاگستان وارد شد و همچنین آوردن سوغاتی های که از تاریخ انقضایشان گذشته بود و شکایاتی که از جانب دوستان به او وارد شد، آنتروپوید به علت کشتن حیوانات، امید و پسر آبان به علت حمل سلاح های کشتار جمعی و چندی دیگر از افراد وبلاگ نویس خبر داد! از آنجایی که تمامی این افراد به مناسبت تولد کودک فهیم به این جشن دعوت شده بودند و سرپرستی اصلی آنها بر عهده ی کودک فهیم بود، مقامات، کودک فهیم را به عنوان شریک جرم با تک تک این بلاگرها معرفی کرد! هفته ی آینده دادگاهِ این بلاگرها در بلاگستان برگزار خواهد شد!


 -کودک فهیم پس از بازداشت از تمامی دوستانی که در انتخابات وبلاگی وب گپ او را در آیتم پدیده ی فصل انتخاب کردند تشکر کرد.و سایرین را نیز تشویق می کند که به این پست وب گپ بروند و در این انتخابات با شکوه شرکت کنند در این مرحله تا ۲۳ شهریور فقط کاندیدا ها انتخاب خواهند شد و بعد از ۲۳ شهریور انتخابات اصلی صورت می پذیرد.کودک فهیم قبل از بازداشت شدن، رای خود را درون صندوق ِ وب گپ انداخت! کودک فهیم در حالی که چهره اش را شطرنجی کرده بودند قسم خورد که در صورت انتخاب شدن به عنوان وبلاگ پدیده ی فصل در این انتخابات از شیطنت ها و گیر دادن ها و کنایه زدن های خود بکاهد و همچون ژان وال ژان در فیلم بینوایان، به یاری مردم بی گناه و مظلوم بپردازد! دوستان عزیز در صورت تمایل به ملاقات بلاگرهای بازداشت شده برای آنها کمپوت آلبالو بیاوردید و آناناس نباشد چون بد مزه است!

همواره با بخش ِ خبری "فهیم خبر"همراه باشید تا در بخش ِ حوادث وبلاگی آن، از سرگذشت این جوانان بی گناه و مظلوم بلاگر مطلع شوید! به زودی در این وبلاگ اقدامات جدید و غیر منتظره ای رخ خواهد داد!

                                             ***

هموطنانِ جان،سپاسگزارم که با این بخش تازه تاسیس ِ وبلاگِ "کودک فهیم" که قصد بیان اخبار ایران و جهان، سنینامسمی،فناوری و حتی وبلاگی  و غیره را با زبان طنز و کنایی دارد، همراه بودید.( همواره انتظار دیدن نام خود یا لینکی از وبلاگتان را در این بخش خبری داشته باشد شاید روزی شما در این بخش معرفی شوید! پس همه همانند این افراد فوق الذکر جنبه و ظرفیت خود را افزایش دهید.زیرا معرفی شدن شما در این بخش با ظرفیتتان ارتباط مستقیم دارد. )من به همراه تمامی همکارانم در بخش "فهیم خبر"شما را به پروردگار بزرگ می سپاریم.تا روزی دیگر و خبری دیگر و طنزی دیگر، خداوند یار و نگهدار همه ی شما.

اینجا ایران(!) است/کودک فهیم/بخش فهیم خبر

 

 


منگنه شده ها: فهیم خبر, کمی تا قسمتی طنز
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 0:1  توسط منصوره مشیری  | 

با سلام و عرض ادب خدمت بازدیدکنندگان پیشانی بلند.با شما هستیم با سری اول "فهیم خبر".

عناوین خبرها:

-اظهار آمادگی اححچمعدچی نژاد برای ممنگاجظفره با اغوحبچاهما، (منبع)

-یا حق به جای یاهو و گوگل(منبع)

-بلاگستان چندیست به حالت آرامش بازگشته است.

                                                         ***

شرح خبرها:

-در پی اظهار آمادگی رعیبیقس جحمچهثوغر محبوب کشورمان برای ممنگاجظفره با اغوحبچاهمفا، اححچمعدچی نذژذاذد از ملت غیور ایران در خواست کرد که هرگونه عکس و یا نقاشی از همسر اگوئبراتمذا در دسترس دارند ارسال کنند.

آدرس جهت ارسال عکس و آثار: تهران-میدان آرژانتین-انتهای خیابان الوند-شبکه دو سیما-گروه کودک و نوجوان-برنامه ی فیتیله متحامثوفد تعطیله


مدیرکل تحقیق و توسعه شرکت فناوری اطلاعات ایران از آغاز فاز مطالعاتی پروژه موتور جستجوگر ملی خبر داد.برای افزایش ایرانیزه و پاستوریزه و استرلیزه و هموژنیزه و غیره و ذالک شدن محیط مجازی برای هموطنان داخل ایران، موتور جستجوگر ملی با گوگل و یاهو رقابت خواهد کرد!!! بدین گونه مشت محکمی بر دهان بیگانگان کوبیده خواهد شد! نام این موتور جستجوگر "یا حق دات آی آر" است.که جایگزین"گنونگنونلنی دات کام" اصلاح می کنم"گوگل دات کام"که یک اسم بسیار تغحقرقیقک کننده است و موجب انحراف جوانان دل پاکِ ایرانی خواهد شد و همچنین"یاهو دات کام"که یاد آور دراویش است خواهد شد!این است اقتدار!!


خبرنگار واحد مرکزی بلاگستان در گفتگو با برنامه ی "فهیم خبر"افزود: وضعیت بلاگستان از فعحعش و فعحعش کشی و هر گونه چیپ بودن در حال حاضر عاری شده است.فعلا آتش بس بر بلاگستان حاکم است.رهبر فقید بلاگستان به منظور زدن مشت محکم بر دهان فرصت طلبان توصیه کرد ملت غیور بلاگستان به منظور این آتش بس تا سه روز با کفن در خیابانِ کودک فهیم راهپیمایی کنند.

                                                     ***

هموطنانِ جان،سپاسگزارم که با این بخش تازه تاسیس ِ وبلاگِ "کودک فهیم" که قصد بیان اخبار ایران و جهان، سنینامسمی،فناوری و حتی وبلاگی و غیره را با زبان طنز و کنایی دارد، همراه بودید.من به همراه تمامی همکارانم در بخش "فهیم خبر"شما را به پروردگار بزرگ می سپاریم.تا روزی دیگر و خبری دیگر و طنزی دیگر، خداوند یار و نگهدار همه ی شما.

اینجا ایران(!) است/کودک فهیم/بخش فهیم خبر

 

 


منگنه شده ها: فهیم خبر, کمی تا قسمتی طنز
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 14:11  توسط منصوره مشیری  | 

جدیدا مُد شده که همه، من جمله خودم از گودر در وبلاگ استفاده می کنیم.همانطور که می دانید یکی از مزیتهای خوب گودر سرعت عمل در بازدید وبلاگهاست.شما می توانید از طریق آن تعداد زیادی از وبلاگها را در بازه ی زمانی اندک مشاهده بفرمایید آن هم بدون دردسرهایی که قالبهایی با حجم بالا برای شما در لود شدن یک وبلاگ ایجاد می کنند.شما می توانید با گودر از آپدیت شدن وبلاگهای دوستانتان اطلاع پیدا کنید.وقتی که همه ی ما از گودر استفاده می کنیم استفاده از جمله ی کلیشه ای "من آپم" بسیار بیهوده است! بر این معتقدم که هر کس خودش باید متون مورد علاقه اش را بخواند.شاید من در یک روز سه بار آپ کنم اما برای هر سه بار آپ کردن چندان حرکت جالبی نخواهد بود اگر این مسئله را به دیگران اطلاع دهم.وبلاگهای محبوب همواره خوانده خواهند شد و ندادن نظر دلیلی بر نخواندن یک مطلب در یک وبلاگ نیست و دادن یک نظر نیز هم.از مزیت های دیگر گودر هم منظم شدن بخش پیوندهای وبلاگ است و این یکی از نکاتی است که برای خیلی از افراد مخصوصا خود من پر اهمیت است.

اما هدف از نوشتن این پست ذکر مزیتهای مبرهن ِ گوگل ریدر نبود!به پیونها نگاه می کردم.اینکه گودر کاری کرده است که وبلاگهای تازه به روز شده در صدر وبلاگهای دیگر قرار می گیرند.اما واقعا چند درصد وبلاگها حرف جدید و نویی برای گفتن دارند؟گاه عین یک مسابقه ی دو می ماند.آن هم از نوع ماراتن.

                                                        ***

پیشنهاد نوشت:اگر هنوز هم از دسته افرادی هستید که با مزیتهای گودر و یا نحوه ی ساخت لینک دانی گودری آشنایی ندارید،به شما خواندن این پست دوست خوبم پاپیون را پیشنهاد می کنم!

فهیم نوشت:من عاشق تنوع هستم.شما چطور؟

 

 


منگنه شده ها: کمی تا قسمتی طنز, فرهنگِ وبلاگ نویسی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 12:35  توسط منصوره مشیری  | 

من معتقدم که وبلاگ یک آیینه است.آیینه ای از خودِ نویسنده.هر چه که هستیم و هر چه را که علاقمندیم و در آن استعداد داریم، در متونمان تا حدی هویدا خواهد شد.وبلاگ من انعکاسی از تفکرات و اعتقدات من است.امروز صدمین پست وبلاگم را می نویسم.چه قدر زود گذشت...

وقتی روی شن های ساحل،با تکه چوبی که در دستم بود، واژه ی Nox رو حک کردم،با نگاه هایی بهت زده ی اطرافیان رو به رو شدم!

"Nox"نام یکی از اسطوره های یونان به معنای الهه شب است و نمادی از شب می باشد.صرفا به دلیل علاقه ای که به این واژه داشتم و همچنین شناختم آن را بر روی خودم نامیدم.آن زمان من فقط شعر می سرودم اما حال فقط شعر نمی سرایم...

اما حال نام وبلاگ من کودک فهیم است.با توجه به پیدا کردن و شناخت علایق و استعدادم،روند من کاملا در اواسط راه تغییر کرد.و این نکته را خودم هم کاملا احساس کردم و صد البته از آن راضی هستم.

و اما شوخی وبلاگی من با بلاگر ها...

دوستانی که من را دنبال می کنند در جریان هستند که در این پست بازی وبلاگی ای را طراحی کرده بودم که قرار است هر کس با توجه به ذهنیتی که از متون یک وبلاگ نویس دارد تصویر آن وبلاگ نویس را به صورتی کارتونی و کاریکاتوری بکشد به اینصورت که سه تن از بلاگرها چهره ی من را به صورت کاریکاتوری بکشند و من هم چهره آنها را.سعی کردم بازی وبلاگی ای را طراحی کنم که به نوبه ی خود جذاب باشد و تا کنون انجام نپذیرفته باشد.و بجز تعدادی که آن را انجام دادند و قبلا معرفی شدند،سایرین آن را دشوار دانستند.به همین علت من این بازی را تا حدودی تغییر دادم تا بتوانم آن را به عنوان یک پست جامع تر و صد البته طنز،قرار بدهم.می توانید این بخش را در ادامه ی مطلب ملاحظه بفرمایید.

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 12:32  توسط منصوره مشیری  | 

اگر بخواهیم به سمیخاسکت اشاره کنیم آن کلمه را به صورت مقطع می نویسیم اگر بخواهیم به رنگ خاصی اشاره کنیم آن را به صورت مقطع می نویسیم.اگر بخواهیم به جکننسغییت اشاره کنیم آن را مقطع می نویسیم اگر بخواهیم به یک مشکل اجتماعی اشاره کنیم آن را مقطع می نویسیم اگر بخواهیم به نام شخصی در مگمخلبکچت اشاره کنیم آن را به صورت مقطع می نویسیم اگر بخواهیم....

داشتم به این مسئله می اندیشیدم که شاید روزی برسد که بخواهیم تمامی سخنانمان از بِ "بسم الله- الرحمن رحیم" تا نونِ "و لا الظالین" را به صورت مقطع بنویسیم! زمانی که حتی نفس کشیدنمان هم مقطع شود!

 

 


منگنه شده ها: کمی تا قسمتی طنز, فرهنگِ وبلاگ نویسی, اجتماعی
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 10:8  توسط منصوره مشیری  | 

قبلا در این پستم به بررسی کامنت گذاران وبلاگ ها پرداخته بودم. امروز قصد دارم به بررسی برخی از وبلاگها و عملکرد نویسندگان آنها بپردازم.

                                                      ***

وبلاگ های کپی کار:

۱.وبلاگهایی با نویسندگان آماتور که صرفا متنهای معروف را در وبلاگ به عنوان یک پست قرار می دهند.بدون هیچگونه کم و کاست.زمانی که وبلاگشان را می خوانی گویی کتاب همان نویسنده یا شاعر را خوانده ای.چون چیزی از خودشان نمی نویسند و صرفا Copy و Paste شده،است!که البته منظور از این دست وبلاگ نویسان به دسته ای است که تمامی مطالب وبلاگشان کپی شده از یک نویسنده یا شاعر است و منظور به افرادی که گاهی یادی از این بزرگواران می کنند نیست.

۲.وبلاگهایی با نویسندگان نیمه آماتور که این دست افراد زیرکی خاصی دارند و اندکی از رده ی آماتور به سمت بالا هستند! این دست نویسندگان علاقمندند که متنهایی را که از نویسندگان گمنام و شهرت چندانی ندارد، را در وبلاگ به نمایش بگذارند.که تا اینجای کار شاید چندان از دید دیگران ایرادی نداشته باشد و انها به شناخته شدن ان متن کمک کرده باشند اما مشکل از زمانی اغاز خواهد شد که در انتهای آن متن نام خودشان را به عنوان نویسنده ی ان می بینید و چندی بعد همان متن را در وبلاگ دیگر با نویسندگی فرد دیگری خواهید دید که گیج کننده خواهد بود! و از دید من نوعی سرقت ادبی محسوب می شود.

۳.وبلاگهایی که نویسندگان آنها کلا کپی کار هستند!حال تفاوتی نمی کند که آن وبلاگی که از آن کپی می کنند شناس باشد یا اینکه غیر شناس! این دست نویسندگان شاید برخی اوقات تغییرات اندکی هم در متن اصلی بدهند و مثلا به جای فاعل آن جمله،فاعل دیگری را بگذارند.که این اتفاق واقعا برای فردی که نویسنده ی اصلی آن متن بوده، آزار دهنده است.خود بنده هم چند بار این اتفاق سرم آمده.و واقعا آن لحظه آدم تمایل دارد یک جلسه ی بلاگی بگذارد و فرد کپی کار را هم دعوت کند و دمار از روزگارش در بیاورد! کاش این دست افراد می دانستند که با این حرکتشان تنها دارند با احساس آن نویسنده بازی می کنند و مطمئنا تا ابد این مسئله پنهان نخواهد ماند و بالاخره توسط یکی از بازدیدکنندگان یا توسط سرچ کردن، نویسنده ی اصلی متوجه این قضیه خواهد شد.و کاش می دانستند که زمانی که حرفی برای گفتن ندارند نباید وبلاگی را بسازند.من اسم این کار را سرقت علنی می گذارم.تا کسی این اتفاق بر سرش نیامده باشد دقیقا نخواهد فهمید که من چه گفتم!خیلی زجر آور است.من اصلا نام این دست افراد را نویسنده نمی گذارم."حرمت قلم خیلی بیشتر از این حرف هاست."

وبلاگهایی برای جلب توجه:

۱.دسته ی اولی که شاید خیلی از شما دوستان هم آنها را حداقل برای یکبار هم که شده خوانده باشی حول محور عشق است.اکثریت هم نسبت به جمنمس مخالف.که خب تا اینجای کار شاید کمی عادی باشد که بگویید هر کسی وبلاگ خودش را دارد و ممکن است گاه در مورد احساسش هم بنویسد.اما این دست وبلاگها مد نظر بنده نیستند.منظور به دسته وبلاگهاییست که گاه ابراز علاقه ی یک نویسنده ی معمولی به یک نویسنده ی مشهور به صورت مستقیم و با ذکر نامش در وبلاگ دیده می شود که اکثرا هم عشق نیست.چون در بازه های زمانی دیگر که با واکنش آن فرد مواجه شد به سراغ فرد دیگری می رود و در ان متن اصلی ِ ابراز ِعلاقه، تنها نام آن فرد عوض خواهد شد!! من نام این دست افراد را وبلاگ نویسان موذی می گذارم.

۲.دسته ی بعدی وبلاگ نویسانی هستند که صرفا به مسائل  جمنمسمی می پردازند نه برای آموزش صحیح بلکه صرفا برای جلب توجه! البته شاید در این دست بیمارانی هم یافت شود که چندان بر پایه ی عقل خویش قدم بر ندارند! این دست وبلاگ ها طبیعتا فمیملمتمر خواهند شد و خب صد البته من هم با فمیملمتمر شدن وبلاگهای غمیمر امخملماقمی موافقم.البته منظور به وبلاگ هایی با نویسندگان بمی بمنمد و بمامر است نه وبلاگهایی با هدف آموزشی که خب صد البته آموزش صحیح که برای اصلاح عیوب جامعه و جلوگیری از خطرات ناشی از آن باشد در تمامی کشور ها الزامیست.

۳.وبلاگ هایی که نویسندگان آنها به همه کس و همه چیز فمحماشمی می کنند.که این مسئله یا ریشه در بُعد شخصیتی خود ِ آن فرد دارد و یا باز هم جهت جلب توجه است.که البته جنبه جلب توجه آن معمولا نسبت به افراد شناس انجام می گیرد چون در غیر اینصورت جلب توجه نخواهد بود! اما بُعد شخصیتی آن نسبت به شناس و غیر شناس است و هیچ فرقی ندارد! که در این مورد یا ذاتا نویسنده جزو این دست افراد فمحمامش است و یا اینکه شخصیتی مخالف آن دارد و وبلاگ را وسیله ای برای خالی شدن خود و رفع عقده هایش یافته است.

۴.وبلاگ هایی که بر اساس حوادث اخیر، سریع جبهه عوض می کنند! که من نام این دسته را دسته ی منفعت طلبان می گذارم.این دسته معمولا نسبت به مسائل سمیماسمی و یا امجمتممماعمی ری اکشن نشان می دهند و جالب اینجاست که وقتی مطلبشان را می خوانی در درجه اول متوجه این خواهی شد که ذره ی اطلاعات در مورد آن مسئله ندارند و شاید خودش هم هرگز در زندگی واقعی در ان جریانات قرار نگرفته باشد! منظور به دسته افرادی که در جامعه حرکتی انجام دادند و قید جان خود را زدند، نیست. منظور به دسته ی "باد محور" است که با هر وزشی، جهت خود را به سمت دلخواه و خوش آیند عمومی تغییر می دهند که من به شدت از این دست افراد بیزارم.به فرض مثال وبلاگی را می خواندم که البته در لینک بنده موجود نیست، که از دسته وبلاگهایی بود که در باب جریانات اخیر ایران و جمنمبمش سمبمز می نوشت.در کل ِ وبلاگش، صرفا جمله ی مشترکی بود که :"من با مارکر سمبمز در و دیوار رو رنگی کردم!!! و جواب فمحمش هایی که به جمنمبمش من دادند را من هم دادم و من بسیار به این جمنمبمش خدمت کردم!!!!" می دانید من از خواندن وبلاگ هایی از این دست متنفرم.وبلاگ هایی که از هدف و آرمان اصلی غافلند و صرفا در وبلاگشان باید انتظار خواندن این دست نوشته ها را داشت.من معتقدم که اگر از یک موضوع اطلاعات کافی نداریم و اگر در آن زمینه قدمی به ان صورت که باید برنداشته ایم پس نباید ادعایی هم داشته باشیم.اینگونه نه تنها خدمتی نکردیم بلکه ارزش عمل و آرمان حقیقی بسیاری از افرادی که در این راه جان خود را از دست دادند را هم از بین برده ایم.ما تنها می توانیم یاد را زنده نگه داریم نه اینکه....

۵.دسته ی بعدی وبلاگ هایی هستند که حتی حاضرند برای افزایش امار بازیدیشان برای مخاطبین، جُفتَک(!!!) هم بزنند!(با عرض پوزش البته) شما در این دست وبلاگ ها باید انتظار دیدن هر عملکردی از جانب نویسنده را داشته باشید و در انتها آن را نو آوری بدانید! شما باید بدانید که از این دست نویسندگان تنها بایستی تعریف و تمجید کنید.هرچند که این دست نویسندگان به ظاهر موافق انتقاد سازنده و پیشنهادهای شما هستند اما باید بدانید که تعداد تعریف و تمجیدهایتان حتما باید از تعداد انتقادهایتان بیشتر باشد یا اینکه اصلا انتقادی نباشد.هرچند اگر شما از انها تعریف و تمجید هم کنید در انتها شاید به شما بگویند که مایلند که از انها انتقاد هم بشود اما شما باید این جمله ای که ظاهر روشنفکری برای انها دارد را به قول معروف کلا از یک گوش در و از گوش دیگر دروازه کنید! البته منظورم به دسته افرادی است که اصول انتقاد را رعایت می کنند.همانطور که می دانید اصول انتقاد این است که فرد منتقد حداقل چندین پست از آن وبلاگ را خوانده باشد و انتقادش بر اساس متنهای نوشته شده در وبلاگ نویسنده باشد (بدون هیچ گونه پیش زمینه ی ذهنی) و همچنین اصول ادب را در عین انتقاد رعایت کند.من نام این دست افراد را منتقد و عملشان را انتقاد می گذارم در غیر اینصورت عملشان انتقاد نیست و به چیز دیگری شباهت دارد.حال منظور به دسته افرادی است که تمامی این اصول را در انتقاد رعایت می کنند و باز هم با واکنش نویسنده مواجه می شود.به عنوان مثال نویسنده ای را می شناختم که البته لینکش در وبلاگم نیست و اکثرا مینیمال می نویسد.این فرد نسبت به انتقاد همین واکنش ها را نشان می داد روزی نظری از یکی از بازدیدکنندگان در وبلاگش دیدم که تعریف و تمجید به طرز وحشتناکی(مجبورم از این کلمه استفاده کنم)از سر و روی ان نظر می بارید و در پاسخش نویسنده گفت که برای اینکه ریا نشود بخش تعریف و تمجیدهایتان را پاک کردم.و من واقعا متوجه نشدم که منظور ان نویسنده از بخش پاک شده به کدامین بخش بود و هنوز که هنوز است این سوال در سلول های خاکستری ذهن من است!!!

این نکته را هم متذکر بشوم که برخی از وبلاگ هایی که صرفا جهت جلب توجه و شهرت روی کار آمده اند از فمیملمتمر شدن بی نهایت لذت می برند و احساس قدرت می کنند و این زمانی اشکار می شود که این مسئله را با فخر برای هزاران نفر بازگو می کنند و یک آیکون ِ رضایت هم می گذارند!

نکته ی دیگر در مورد این دست وبلاگهایی که صرفا جهت جلب توجه به شهرت رسیدند این است که مخاطب برای انها حکم یک وسیله برای رسیدن به یک هدف را دارد!

که خب این دسته نیاز به آسیب شناسی اجتماعی هم دارند!

وبلاگ های ایده ال:

وبلاگ های ایده ال وبلاگ هایی است که حرفی برای گفتن دارند.نه از عشق های تینیجری در ان خبری است نه کپی کار هستند نه سرقت ادبی می کنند نه حاضرند به هر قیمتی جلب توجه کنند.این دسته وبلاگ ها ممکن است گاه بازدید کمی داشته باشند چون تنها عیبشان این است که از برخی از ابزار های فوق الذکر استفاده نمی کنند اگر هم بازیدشان زیاد شده از روی اصول بوده نه به هر قیمتی!من بی نهایت به این وبلاگها علاقمندم و اکثرا هم با این دست ارتباط دارم و به جرئت می توانم بگویم که به دوستی با انها افتخار می کنم.

                                                            ***

فهیم نوشت:

۱/ من همواره معتقدم که یک نظر مرتبط با پست از صدها نظر غیر مرتبط با پست با ارزش تر است.به عنوان مثال اگر از ۱۰۰ نظر، ۹۹نظر از دسته نظراتی که در این پستم ذکر کردم باشد و تنها یک نظر مرتبط با پست به چشم بخورد مطمئن باشید که تنها همان یک نظر را تایید خواهم کرد.چون در روز اول و در پست اولم هدف از ساختن این وبلاگ را مشخص کردم. 

۲/ یقینا دسته بندی می توانست وسیع تر هم باشد اما به دلایلی که یکی از آنها طولانی شدن بیش از حد این پست بود از آنها صرف نظر کردم و کلی تر سخن گفتم.

۳/ می دانم که با این پست خیلی از دوستان نسبت به من جبهه گیری می کنند.قصد توهین به هیچ یک از وبلاگ نویسان عزیز را نداشتم.از هیچ کس هم نامی نبردم و نخواهم برد.اما این یک درد بود که بسیار شاهد آن بوده ام و تمایل به بیانش داشتم.همین.

 

 


منگنه شده ها: کمی تا قسمتی طنز, فرهنگِ وبلاگ نویسی
+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 14:11  توسط منصوره مشیری  | 

از آنجایی که متاسفانه، تعداد مزاحمین زیاد شده است، بنده از همینجا اعلام می دارم که به یک عدد ‌Body Guard مجازی نیازمندم! دوستانی که تمایل دارند این امر خطیر را انجام دهند و Body Guard من شوند همینجا اعلام حضور کنند :)

شرایط یک Body Guard (دختر / پسر) :

1.افرادی را که نظر غیر مرتبط می دهند(اعم از افرادی که در این پستم ذکر کرده بودم) را به سزای اعمالشان برساند :D

2.به جای هیکلش، وبلاگ فوق العاده ای داشته باشد چون اینجا محیط مجازیست (-B

3.اعتماد به نفس بالایی داشته باشد.

4.از جنبه و ظرفیت بالایی برخوردار باشد.

5.حتی در برابر مزاحمین هم مودب باشد چون در غیر اینصورت Level وبلاگ پایین می آید :D

6.این را بداند که بنده از هر گونه لوس بازی بیزار می باشم :-&

7.بیاندیشد :-B

8.اهل مطالعه باشد :-B

9.مزاحمین مرا با خاکِ بلاگستان یکسان کند X-(

۱۰.در صورتی که Body Guard مان پسر شد، بعد از مدتی خودش عاشقمان نشود.ولی اگر Body Guardدختر بود، عیبی ندارد با جان و دل از این احساسش پذیرایی خواهیم کرد و مراتب ماچ و بوسه و بغل و اینها را به جا خواهیم آورد ;;)

                                                          ***

فهیم نوشت:

۱/ به خواست خدا، از فردا به سفر خواهم رفت و تا مدتی نخواهم بود.بعد از برگشت حتما به همه سر می زنم.دیگر جان شما و جان وبلاگ عزیز ما:D

۲/بازی وبلاگی همچنان پا برجاست.جزئیات را در این پست بخوانید.

 

 


منگنه شده ها: کمی تا قسمتی طنز
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 0:3  توسط منصوره مشیری  | 

دیدم مدتیست که هر بلاگری به نوبه ی خودش یک بازی را طراحی می کند! تصمیم گرفتم که من هم یک بازی را طراحی کنم که تکراری نباشد و شاید حتی جذاب به نظر بیاید.البته کاستی هایش را به بزرگی خودتان ببخشید.خاطر نشان می شوم که این بازی برای افرادیست که ظرفیتشان کمی بیشتر از سایرین است.

عنوان بازی:بازی از این قرار است که شما کاریکاتوری از چهره ی سه نفر از بلاگرها می کشید و آن را در وبلاگ خود قرار می دهید و آن سه نفر هم از چهره ی شما کاریکاتوری می کشند..توجه داشته باشید که امکان دارد شما با توجه به تعداد افرادی که به این بازی دعوت کردید، چند بار این بازی را انجام دهید و چند بار هم به این بازی دعوت شوید.در انتهای بازی شما هم می توانید چند نفر را به این بازی دعوت کنید که اینکار را انجام دهند و شما هم در ازایش اینکار را انجام دهید.پس هم افرادی که کاریکاتورشان را کشیدید و هم افرادی که دعوتشان کردید باید کاریکاتوری از شما بکشند.

ممکن است این سوال در ذهنتان پیش بیاید که برخی از بلاگرها عکسی از خودشان در بلاگ قرار نداده اند که شما چهره شان را دیده باشید و بتوانید از آن کاریکاتور بکشید...اما اینطور نیست...منظور ذهنیتی است که شما با توجه به خواندن مطالب یک بلاگ در ذهنتان از آن نویسنده به وجود آمده و هر وقت که به بلاگش می روید این تصویر در ذهنتان تداعی می شود.شما اگر حتی تصویر چهره ی خود بلاگر را هم ندیده اید می توانید از قدرت تخیل خود در این زمینه استفاده کنید.

تصاویر کشیده شده بر روی کاغذ را  (ترجیحا کاغذ A4 باشد) می توانید اسکن کنید یا از آن عکس بگیرید و در وبلاگتان قرار بدهید!

قرار نیست شما یک نقاش حرفه ای باشید.زیبایی کار به همین است که طرح دست خودتان باشد.

باز هم توضیح می دهم که این یک بازی طنز است و در حقیقت در بین دوستان انجام می پذیرد.

خب چون من آغاز کننده ی این بازی وبلاگی هستم تمامی افرادی که من را می خوانند را به این بازی دعوت می کنم.

شما باید کاریکاتوری از چهره ی من بکشید و آن را در وبلاگ خود قرار بدهید و من هم کاریکاتوری از چهره ی هر یک از شما خواهم کشید.هدف از انجام این بازی افزایش ظرفیت در بین خودمان است.البته فراموش نکنید که کشیدن کاریکاتور یعنی نشان دادن نقاط منفی و مثبت در تصویر توسط بزرگنمایی! پس کاریکاتور را با چیز دیگری اشتباه نگیریم.

پیشاپیش اگر هر کسی این بازی رو انجام ندهد اعلام می کنم که هیچ مشکلی ندارد.

 

 


منگنه شده ها: کمی تا قسمتی طنز, بازی وبلاگی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 13:46  توسط منصوره مشیری  | 

از آنجایی که کلا خیلی کم اتفاق می افته که من از مسئله ی خاصی دلگیر و ناراحت بشم (مگر اینکه با یک فرد عقده ای طرف باشم) و اینکه ذاتا طبق آماری که در بین دوستان (چه مجازی و چه واقعی) از من وجود دارد، فرد شادی بخش و آرامش بخشی محسوب می شوم این آهنگ طنز رو بهتون تقدیم می کنم:)

***

طنز نوشت:  اینهمه سوسن خانوم گفتید، حالا اِسمال آقا رو هم تحویل بگیرید=))

 

 


منگنه شده ها: کمی تا قسمتی طنز, موسیقی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 22:36  توسط منصوره مشیری  | 

ترم دوم دانشگاه هم سپری شد با تمامی خاطراتش.باز هم قصد دارم همچون روزی که خاطرات ترم اولم را در وبلاگ نوشتم، خاطرات ترم دومم را نیز به صورت مختصر از هر کلاسی بنویسم تا مدتها بعد وقتی به گذشته برگشتم از خواندنشان بخندم و گاهی به حسرت آن دوران شیرین دانشجویی اشک بریزم.می نویسم تا یادم بماند از کجا به کجا رسیدم! 

                                                           ***

+شیمی۲/دوشنبه/ساعت ۸ تا ۱۰:۳۰:

-استاد مربوطه اصولا استاد جدی ای سر کلاس بودند.خیلی سریع درس می دادند.خاطره ی خاصی سر کلاس ایشون ندارم.فقط اینکه در عین جدیت از نظر من بسیار دوست داشتنی بودند.

+وصیت نامه امام/دوشنبه/ساعت۱۲تا۱۳:

-هیچوقت اخلاق و برخورد تند این استاد از ذهن بچه ها پاک نمیشه.البته من سر کلاس ایشون ساکت بودم اکثرا و طبیعتا اتفاقی برای من به وجود نمی آمد.اما خاطرم هست که این استاد با توجه به زمانی که کلاسشون برگزار می شد و ظهر بود دو بار حدود نیم ساعت تاخیر داشتند و وقتی هم که به کلاس رسیدند فرمودند که سر نماز جماعت بودند و یک سری صحبتهای دیگه..و گفتند که درست نیست من خودم استاد وصیت نامه باشم و بعد سر نماز جماعت نباشم..هرچند که از نظر من اینکارشون درست نبود..از نظر دین هم فکر نمی کنم از وقت کلاس درس زدن برای حتی نماز کار پسندیده ای باشه..با توجه به اینکه اصولا درس وصیت نامه حدود یک ساعت بیشتر نیست و اگر همین رو هم بخواهند تاخیر داشته باشند چیزی از کلاس نمی مونه..یک بار هم حدود نیم ساعت سر کلاس نشستیم به هوای اینکه باز هم لابد استاد دارند نماز به جا می آورند و با تاخیر می رسند اما اینطور نبود و خبر رسید که استاد تشریف بردند مشهد!!یک بار هم یکی از بچه های کلاس(دختر بودند)حدود ۸دقیقه دیرتر سر کلاس رسید و در زد و از استاد اجازه خواست که می تونه سر کلاس بشینه..که استاد با لحنی تند به ایشون جواب دادند که حالا دیر رسیدی سوال هم می پرسی؟بشین رشته ی افکارم از هم گسیخته شد!!!و بهش گفت که چرا ۱۵ دقیقه دیر اومدی این چه معنی ای داره..مگه نگفتم قبل از من در کلاس باشید..دختر هم به استاد جواب داد که استاد من ۸ دقیقه دیر کردم نه ۱۵ دقیقه!!که استاد از جواب دادن دختر عصبی شد و گفت اصلا نمی خواد بیای سر کلاس بشینی(در صورتی که خود استاد در تاخیر داشتن سر کلاس زبان زد خاص و عام بود)بعد از این دختر حدود ۷-۸ نفر هم تاخیر داشتند و بعدا وارد کلاس شدند که استاد اصلا چیزی به اونها نگفت و اجازه داد که وارد کلاس بشند جز اون دختر.در انتها دختر این مساله رو به استاد گفت و معترض شد و استاد هم گفت به خاطر جواب دادنت اجازه ندادم که وارد کلاس بشی ولی حالا ایندفعه رو می تونی بیای..جلسه ی بعدی شد و خود استاد حدود ۲۵ دقیقه تاخیر داشت و وقتی وارد کلاس شد یکی از بچه ها به استاد گفت که استاد ۳۰ دقیقه تاخیر داشتید..که همون دختر قبلی به شوخی سر کلاس گفت:نه بابا..نفرمایید..استاد ناراحت میشه..استاد فقط ۲۵ دقیقه تاخیر داشتند همین چرا بیخودی استاد رو خراب می کنید:D که بعد سخن ایشون کل کلاس از خنده منفجر شدیم و استاد هم برای جلوگیری از ضایع شدند، یک لبخند ژوکند زد!!

+آیین زندگی(اخلاق کاربردی)/سه شنبه/ساعت۱۰تا۱۱:۳۰:

-هرچقدر از خوبی و متانت و برخورد گرم و بیان شیوا و تدریس فوق العاده و صمیمیت ایشون با دانشجویان بگم باز هم کم گفتم.اکثریت ما(من جمله خود ِ من)از افرادی که دروس مربوط به معارف رو تدریس می کنند و نحوه ی برخوردشون شاید چندان خوشمون نیاد و بخوایم هرچه زودتر اون کلاس به پایان برسه و به عبارتی خوندن درس مربوط به معارف برامون بسیار رنج آور هست و تحمل کلاسش نیز هم...اما با قدرت می تونم بگم که من به شخصه وقتی که این کلاس شروع می شد دوست نداشتم به اتمام برسه..از بس که این استاد با همه تیپ آدمی چه مذهبی و چه غیر مذهبی برخورد فوق العاده ای داشت..همه ی ما ایشون رو فوق العاده دوست داشتیم چون واقعا هم دوست داشتنی بودند..البته ایشون علاوه بر تدریس در دانشگاه،نویسنده ی کتابی با همین نام هم بودند.دلم برایشان تنگ خواهد شد.

+آزمایشگاه فیزیک۲/سه شنبه/ساعت۱۲تا۱۳:۳۰:

-در مورد استاد مربوطه باید بگم اخلاق خوبی داشتند و نحوه ی تدریسشون هم عالی بود.ما در این کلاس با نحوه ی بستن مدار(سری-موازی-مختلط)،کار با پُل وتسون،کار با پُل تار،تعیین فاصله ی کانونی آینه مقعر و آینه ی محدب و عدسی محدب و عدسی مقعر و غیره آشنا شدیم.من و دوستم الهه و همچنین نادیا(یکی دیگر از دوستانمون) به همراه دو موجود حرص در آر ِ دیگر، در یک گروه بودیم.میگم حرص در آر چون جدا می رفتند روی اعصاب..مثلا ما مدار رو می بستیم و اینها دوباره خراب می کردند که مثلا بیشتر یاد بگیرند..حتی یکیشون سر کلاس فیلمبرداری می کرد گفته های استاد رو که استاد دیگه بهش تذکر داد و اون هم اینکار رو تکرار نکرد..برای جلوگیری از اعصاب خورد شدن، با الهه و نادیا تصمیم گرفتیم اول ما سه نفر مدار رو ببندیم و وقتی کارمون تمام شد از کلاس بریم بیرون و این دو موجود هم هر چقدر دلشون می خواد (اصلا اگر مایل بودند تا فردا صبحش:D) هی بشینند مدار رو باز و بسته کنند:D

+تئوری شیمی آلی۱/سه شنبه/ساعت۱۴تا۱۵:۳۰:

-یکی از بچه های دانشگاه با توجه به خصوصیات اخلاقی این استاد به او لقب "یزید" را داده بود! اگر می خواهید بدانید چرا، این پست را بخوانید!

+آزمایشگاه شیمی آلی۱/چهار شنبه/ساعت۱۴ تا ۱۵:۳۰:

-در جلسه ی اول که با استاد مربوطه مواجه شدیم با توجه به گفته های بچه های سال بالایی که قبلا در مورد ایشون شنیده بودیم و اطلاعاتی که داشتیم موجب شد که جلسه ی اول هیچ کدوم از بچه ها جیکشون در نمیومد:D استاد هم بسیار جدی بود و یکسری صحبتهایی در جلسه ی اول در مورد خصوصیات خودشون کردند که بعدها متوجه شدیم به این خاطر بود که سیاست کاری کلاس حفظ بشه.دروغ چرا..خُب جلسه ی اول  ههمون از این استاد می ترسیدیم..حتی کامل یادمه که در جلسه ی اول ایشون گفرمودند: کلاسی که حتی یکی دونفر از بچه هاش شلوغ باشند و بی نظمی باشه من کل اون کلاس رو سر امتحان می اندازم!! چون در این کلاس و هم گروه بودند صرفا!!حرفهاش برام عجیب بود..بگذریم از اینکه در همون روز اول در نهایت اینکه فضا بسیار جدی بود ولی برخورد و فرم عصبانیت استاد هنگامی که مثلا یکی از بچه کاپشنش رو به جای اینکه سر جالباسی آویزون کنه سر یکی از میزها گذاشته بود و استاد فرم تذکر دادنش انقدر بامزه بود که واقعا یه وقتهایی نمی تونستیم جلوی خندمون رو بگیریم...وای..واقعا نمی دونید قرار گرفتن در یک فضای جدی که طرف فرد خشنی هستش و یهو بخوای سر یک مساله کل بچه ها خندشون رو در خودشون نگه دارند در مرز ترکیدن، چقدر سخته..امیدوارم نصیب کسی نشه...البته این رو بگم که نحوه ی تدریسشون واقعا فوق العاده بود...واقعا...و البته این برخورد جدی ِ بدون لبخند رو ما فقط در همون جلسه ی اول از استاد دیدیم و از جلسه ی دوم تا آخرین جلسه واقعا جز برخورد ِ خوش از ایشون چیزی ندیدیم..این رو هم بگم که به شدت طبق گفته ی خودشون فرد منظمی هستند..کارشناسی هم در کنار ایشان فعالیت می کردند که که بر خلاف استاد، اصلا آدم منظمی نبودند و شاید هم کمی دست پا چلفتی به نظر می رسیدند:D قرار گرفتن ترکیب استاد مربوطه در کنار این کارشناس هم بسیار بامزه بود:D که من نام "Vibration"(ویبریشن)رو برای این کارشناس گذاشته بودم.اگر می خواهید بدانید چرا، این پست را بخوانید!

+ریاضی۲/چهار شنبه/ساعت۱۷تا۱۹:۳۰:

-البته من از قبل استاد حمربوطه رو می شناختم.ایشون سابق در دبیرستان ما هم درس می دادند البته برای بچه های ریاضی فیزیک..من و سایر بچه ها همیشه تعریف ایشون رو شنیده بودیم دوست داشتیم که دبیرمون باشند..و البته شنیده بودم که استاد دانشگاه هم هستند..تا اینکه این ترم ایشون استادمون شدند و ما بسیار ذوق کردیم..استاد بسیار ساکت و مهربان و متواضع و فوق العاده از نظر تدریس بودند..یکی از بهترین اساتید من، استاد مربوطه بودند.دلم براشون تنگ میشه.

+فیزیک۲/پنج شنبه/ساعت۸تا۱۰:۳۰:

-برای آشنایی بیشتر با این استاد این پست را بخوانید!

+آزمایشگاه شیمی۲/پنج شنبه/ساعت۱۱تا۱۲:۳۰:

-استاد مربوطه از دسته اساتید بسیار خوش برخوردی بودند.نحوه ی تدریسشون هم عالی بود.من و الهه به همراه فرد دیگری که کلا نقش گلابی رو ایفا می کرد و اصلا دست به سیاه و سفید نمی زد با هم هم گروهی بودیم.برای دانستن بیشتر از حال و هوای این کلاس به این پست مراجعه شود!

                                                       ***

پیشنهاد نوشت: می توانید سایر پستهای مرتبط با ترم دوم را در اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا بخوانید! :D

من و دوستم الهه برای اساتید و دانشجویان یکسری القاب طنز انتخاب کرده بودیم که همه شان در این پست موجود است! :D

فهیم نوشت: خاطرات ترم دوم خیلی بیشتر از این حرفها بود و ذکر همه شان  در یک پست نمی گنجید.

 

 


منگنه شده ها: کمی تا قسمتی طنز, نوستالژی
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 10:51  توسط منصوره مشیری  | 

آن چیز که من را بر آن داشت تا این متن را بنویسم حال و هوای خرداد است...همانطور که می دانید خرداد تا بوده و هست فصل امتحانات است..چه برای دانش آموزان چه برای دانشجویان و چه حتی برای کنکوری ها با آزمون های شبیه سازی شده ی کنکورشان...البته فکر می کنم در این زمان دیگر امتحانات دانش آموزان به اتمام رسیده باشد و تنها می ماند آن دو دسته ی دیگر...من به عنوان یک کنکوری سابق و یک دانشجوی حال حاضر به شدت حال و هوای کنکور را حس می کنم...این روزها همه جا سخن از کنکور است...هر شبکه ی تلویزیون را که ملاحظه می کنیم یک کارشناش و حتی مشاور برای کنکور صحبت می کند...از کنکوری ها که احوال می پرسیم استرس بهمان منتقل می شود در حد المپیک...واقعا چرا؟! البته درکتون می کنم...من هم سال قبل همین شرایط رو تا حدودی داشتم...به هر حال هر چه که هست یک سال داریم برایش خودمون رو آماده می کنیم(هر چند از نظر من کسی که واقعا توقع قبولی در یک رشته ی تاپ را دارد باید در طول چهار سال دبیرستان به فکر کنکور باشد و هدف برای خودش تایین کرده و در راستای آن برنامه ریزی کند نه در سال آخر!!)اما خب به هر حال در سال آخر استرسها به مقدار حداکثر خود می رسد...خیلی ها فکر می کنند که اگر در کنکور این سال(به هر علتی)قبول نشوند دنیایشان سیاه شده است و امثالهم که زیاد شنیده ایم و دیگر کلیشه ای شده است!!!هرچند از نظر من این استرس ها گاهی نشات گرفته از اطرفیان و حتی خانواده است...و این شرایط واقعا دردناک است چون آینده متعلق به خودمان است و خودمان قدرت تعقل داریم و تصمیم گیری...یقینا آن چیزی را باید انجام دهیم که به صلاحمان است و حرف دیگران را گاهی باید تنها شنید و از برآیند آنها نتیجه گیری کرد نه اینکه خود را باخت! خب من فکر کردم که شاید در چنین شرایط و حال و هوایی که کنکوری ها دارند بهترین کار خواندن متنی از یک کنکوری سابق باشد که اگر مشاوران صرفا در سخنانشان یک مطلب کلیشه ای را صد بار تکرار می کنند و دیگر تقریبا تبدیل به یک شعار شده اما خواندن تجربه های فردی که مدت زمان زیادی از کنکورش نمی گذرد چندان هم بی فایده نباشد! امید که اینگونه باشد..

در این لحظات پایانی تنها باید به مرور کردن درس ها بپردازید برای اینکار می توانید به جزوه های درسی خودتان و نکات مهمی که دبیر اشاره کرده و نت برداری های خودتان و حتی کتابهای تستی که از آن در این مدت تست حل می کردید مراجعه کنید(البته اگر شما هم مثل من تستهایی که قبلا اشتباه حل کرده بودید یا در مدت زمان زیادی به نتیجه اش رسیدید را با مارکر مشخص کرده بودید این کار برایتان ساده تر خواهد بود)این را به یاد داشته باشد که دیگر در این فرصت باقیمانده زمانی برای خواندن درسهایی که تاکنون حتی به آن نگاهی هم نیانداختید نیست..الان فقط باید تمرکزتان را بر روی مطالبی که در طول سال خواندید و آشنایی داشتید بگذارید و به تقویت دانسته های قبلی خود بپردازید.

باید این را بدانید که در این زمان کنکور همچون یک دوی ماراتن خواهد شد...می دانید که دوی مارتن در ابتدا با انرژی شروع می شود همانطور که شما نیز در ابتدا با انرژی شروع به مطالعه ی دروس کرده بودید و در انتها دوی مارتن ممکن است حس خستگی کنید و افکار منفی به سراغتان بیاید و فکر کنید که تلاشتان بیهوده و بی ثمر است همانطور که در لحظات اخر فکر می کنید که چیزهایی که خواندید را فراموش کردید...اما اینگونه نیست..اگر شما از همان ابتدا در خواندن دروس برنامه ریزی دقیق داشتید هرگز این اتفاق پیش نخواهد امد..برنامه ریزی دقیق یعنی اینکه خواندن دروس را تقسیم بندی کنید و به اینگونه نباشد که یک درس را کامل بخوانید و سپس آن را کنار بگذارید و بروید سر وقت درس بعدی!! خیر...بایستی تقسیم بندی کنید به طوری که ذهنتان از خواندن پشت سر هم یک موضوع خسته نشود و با هر درس تست مربوطه را حل کنید...نه اینکه تست ها را تل انبار کنید و در انتها به آن بپردازید..و این را فراموش نکنید که اگر از این زمان به بعد خسته شوید و مطالعه را کنار بگذارید ضربه ی بزرگی به تلاش این مدتتان زده اید چون در همین زمان شما می توانید از سایر رقبا در مطالعه سبقت بگیرید..همانطور که در همین مثال دوی مارتن اینگونه است..

این روزها نباید با افرادی که افکار منفی در ذهنتان به وجود می آورند و شما را از ادامه ی راه باز می دارند برخوردی داشته باشید...یا حداقل اگر هم برخوردی داشتید به یاد جمله قدیمی و معروفی که در زبان عامیانه گفته می شود:"یک گوش در، یک گوش دروازه" بیافتید...این روزها تنها باید به خودتان امید بدهید...گاهی همین امید و انرژی نتایج بسیار شگفت انگیزی در برخی افراد که حتی از قافله ی کنکور هم عقب افتاده بودند به وجود آورده...این روزها چندان نباید به فکر رتبه و تراز و دانشگاه قبولی و شهر قبولی باشید...شما تنها در این زمان باید فکر و ذکرتان روی درستان باشد..برای این کارها زمان بسیار است و به یاد داشته باشد که اکنون زمان انتخاب رشته نیست..اکنون زمان کنکور است..تا تلاشی نکنید ثمره ای نخواهید دید...و این یک امر طبیعی و عقلانیست...

در این زمان باید به تغذیه ی خود بیشتر از زمان های دیگر بیاندیشید...از خوردن غذاهای حاضری پرهیز کنید و سعی کنید غذای پر کالری میل کنید..برای زمان کنکور هم می توانید با خودتان غذای پر انرژی که میل کردنش وقت زیادی نگیرد ببرید...شاید برایتان جالب باشد من زمان کنکور خودم تنها چند عدد خرما به همراه یک آب معدنی بردم...همین! چون جزو غذاهاییست که گلوکوز را افزایش می دهد...چون یکی از دلایل اصلی خستگی سر جلسه ی کنکور کاهش یافتن گلوکز بدن است...این را فراموش نکنید..

از نرمش غافل نشوید...شما قرار نیست به المپیک بروید دوستان...وقتی می گویند نرمش یعنی یک نرمش ساده...مثل نرمش دست...همین! پس اتمسفر شما را نگیرد:D

در این زمان بیشتر از زمان های دیگر به آرامش فکر کنید...هرگونه استرس بی جهت شما را از هدفتان دور خواهد کرد...این را فراموش نکنید..

                                                               ***

Noxنوشت.1: این پست از طرف من تقدیم به همه ی کنکوری ها بود...به امید موفقیت همه تان..

Noxنوشت.2: من هم در زمان فرجه خودم را برای پایان ترم دانشگاهم آماده کردم...به امید خدا ۲۵ خرداد اولین امتحانم را خواهم داد و  در ۶ تیر امتحاناتم به اتمام خواهد رسید...ممکن است در این مدت کمی کم رنگ باشم.

Noxنوشت.3:راستی بچه ها.. فُرم درس خواندن من رو :D

 در ساعات ابتدایی مطالعه B-)

                       

در ساعات پایانی مطالعه :D

 +چه کســــــــــی این عکس دومی رو از من گرفت؟ =))

پیداش کنم زنده ش نمی ذارم این خط  ____  این هم نشون*

البته این مورد رو مزاح نمودیم=))

ما آزارمان به یک عدد پشه هم نمی رسد:-P


منگنه شده ها: متفرقه, کمی تا قسمتی طنز
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 13:2  توسط منصوره مشیری  | 

جناب Vibration(ویبریشن):ایشون کارشناس شیمی آلی هستند و همواره در حال ویبره رفتن می باشند و چند بار نزدیک بود ارلن و بشر و ما یحتوی آن را به زمین بریزند...آن هم چی...آزمایش گروه ما را...به جان خودمان اگر این کار را می کرد همچون فیلم صمد آقا با انگشت اشاره می کردیم در چشمش...

صاب مُرده(همان صاحب مُرده):ایشون مسئول بخش آناتومی و تشریح هستند و با توجه به ارتباطی که با مرده ی عزیز دارند ما این اسم را برای ایشان گذاشتیم..البته ناگفته نماند که بسیار مهربانند...چند بار هم به ما اجازه دادند برویم میت ببینیم:D

یزید:همان استاد شیمی آلی ۱ مان که با یک من عسل هم نمی شود آن را خورد...ایشان به جمله ی"خسته نباشید"حساسیت بسیاری دارند...یادم می آید روزی من با یکی از دوستانم در ساعت دیگری از کلاس ایشان حاضر شدم چون نمی توانستم در ساعت خودم استثنائا آن روز حاضر شوم...در طول کلاس ایشان بسیار مهربان بود و کل کلاس از این قضیه متعجب!!...تا اینکه ۱۵ دقیقه مانده به اتمام کلاسشان یکی از دانشجویان به ایشان گفت"خب استاد..خسته نباشید"..چشمتان روز بد نبیند گفتن این جمله همانا و قهر کردن استاد همانا...ما هم صبر کرده بودیم که در پایان کلاس اسممان را در لیست ساعت خودمان حاضر بزند و ایشان هم قهر فرمودند و حال ما بدو استاد بدو...من کلا روزی رو به خاطر ندارم که ایشون به بهانه ای از کلاس قهر نکرده باشند...همچون کودکان دو ساله می مانند!!

چاقالو:خب همانطور که از اسمشان مشخص است بسیار چاق هستند و همچون توپ قلقلی می باشند و ما بسیار از این فرد خوشمان می آید چون بسیار مهربان و مظلومند و دل آدم برایشان کباب می شود:D قصه ی آشنایی ما هم اتفاقا به شکم مبارک مرتبط است:Dروزی من و دوستم "الهه"در حیاط دانشگاه مشغول میل کردن یک عدد"ساقه طلایی"بودیم که دیدیم این بنده ی خدا بغلمان است و به ایشان تعارف کردیم و در جا بدون هیچ رو در بایستی برداشت...به این میگن بچه ی خوب...چیه به بعضی ها آدم هرچی یه چی تعارف می کنی هی ناز می کنن...والله...و از آن روز به بعد چاقال مذکور یک دل نه صد دل عاشق من و الهه گشت:D

هپلی:خب همانطور که از اسمش پیداست هپلی است دیگر...یعنی شلخته است...کلا فکر کنم با پدیده ای به اسم"شانه" آشنایی ندارد...زلفش همواره پریشان و زشت است...همواره هم سر کلاس شوخی های مسخره می کند که الهی یخ بزند همی:D

زن ملوان زبل:این خانوم قد بسیار بلندی دارند...چهره شان هم یک مقدار کمی آدم را می ترساند...شبیه همان شخصیت زن ملوان زبل در کارتون محبوب کودکی مان است...همیشه هم برای آدم کلاس می گذارند...یک بار که در حال قدم زدن در حیاط بودند و دنبال دوستانشان می گشتند چون پاهایشان قدری بلند است به هم گره خرد...من و الهه خنده مان گرفت...به جان خودمان دست خودمان نبودهاااا...هر وقت ایشان را می بینیم و برایمان قیافه می گیرد و فخر می فروشد همان صحنه در ذهنمان تداعی می شود و در درون می خندیم...البته من خودم به شخصه از دست افرادی هستم که وقتی چیزی رو می بینم که هر کس دیگری ببیند از خنده روده بر می شود این توانایی را دارم که خودمو کنترل کنم و اصلا به روی خودم نیارم که طرف دلخور نشه...به همین خاطر در دلمان خنده های شیطونکی می کنیم..

آناناس:این فرد چون کله اش را همچون بالای میوه ی آناناس ژل می زند و رو به آسمان است این نام را برایش گذاشتیم...آخر یکی نیست بهش بگوید ای آناناس...این مدل مو در زمان نوزادی Noxمُد بود نه الان:D

قاتل:ایشان یک مرد بسیار ترسناک هستند که سنشان بسیار زیاد است ولی ظاهرا هم ترم ما هستند...شما فردی را با موهای دم اسبی شده و فرفری به همراه تسبیحی پیچیده شده در روی مچ دستش به همراه دندان های افتاده و کمی کرم خرده که همواره جملات بی ربط سر کلاس درس می پراند در نظر بگیرید...هرچند برخی به او معتاد هم می گویند...ولی رای اکثریت این است که او همانند قاتل است:D

سیریش:دختری است که همواره به هر کسی که به منفعت او رفتار کند می چسبد...خیلی هم حرف می زند...مغز آدم را می خورد والله...البته کمی تا قسمتی به بختک هم نزدیک است:D اکثر بچه های دانشگاه که وقتی ایشون رو می بینند کمین می گیرند که از نگاه نافذش در امان باشند:D

عزرائیل:مردی است که در بخش حراست مسئول است...برای آشنایی بیشتر افرادی که ایشان را می شناسند باید بگویم که منظورمان به همان فردی است که یک متر و نیم ریش دارد...خیلی وحشتناک است...آدم از شعاع یک کیلومتری اش هم که رد شود و او را ببیند شب کابوس می بیند...

چشم فولوکسی:این پسر چشمانش همچون چراغ ماشین فولوکس بر آمده و بسیار درشت است...همش هم عادت دارد دختر جماعت را ضایع کند...چشم فولوکسی بی ریخت...ایش...

ساقدوش:این پسر حدود دو سال از ما کوچکتر است...ان طور که در کل دانشگاه جار زده(ایشان عادت دارند همه ی مسائل را در بوق کنند و من کلا از این خصیصه بیزارم!)ظاهرا جهشی خوانده...نصف حرفهاش هم به اثبات دوستان بنده خالی بندی می باشد...از رو هم نمی رود ماشالله...اما چرا ما به این فرد می گوییم ساقدوش؟! همانطور که می دانید ساقدوش فردی است که پایین لباس عروس را در عروسی می گیرد و همواره به دنبال اوست...این فرد هم همانند ساقدوش چسبیده به یکی از پسرهای دیگر دانشگاه است و کلا دست از سر کچل آن بنده خدا بر نمی دارد...البته او هم سنش زیاد است ولی بسیار مودب است و از شخصیتهای محبوب دانشگاه است و در درس پشتکار قابل ستایشی دارد...

                                                        ***

Noxنوشت:اینها تنها بخشی از ماجراهای دانشگاه ما بود...تک تک این افراد برای خودشان تاریخچه ی طنزی دارند!:D

Noxنوشت.2:این القاب را من و دوست صمیمی دانشگاهم"الهه"بر روی این اسطوره ها(!!!) گذاشتیم=))

Noxنوشت.3:مدیونین فکر کنین من شیطونم هاااا:-P

موسیقی وبلاگ: جاده/کاوه یغمایی


منگنه شده ها: کمی تا قسمتی طنز, نوستالژی
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 23:50  توسط منصوره مشیری  | 

جاتون خالی داشتم با خدا صحبت می کردم!!!!

از هر دری یه صحبتی...در مورد نعمتهاش که برخی از بندگان نگذاشتن که به مساوات تقسیم بشه....در مورد گفته هاش که خیلی اوقات تعصبات بیش از حدشون موجب شده که از اصل و ریشه دور بمونن و تنها به فرع بچسبند...حتی در مورد حوادث اخیر ایران...در مورد شخصیت زیر سوال رفته ی شخص اول مملکت...و در مورد خیلی چیزهای دیگه...بحثمون گرم شد تا رسیدیم به یک مساله ی جدید که من واقعا نمی دونم این بندگان عزیز بر طبق کدام معادله به یک همچین حرفی رسیدند!!!درسته...بحثمون به زلزله ی تهران که به علت بدحجابی قراره به وقوع بپیونده کشیده شد!!!...بهش گفتم که اینهمه بدبختی و مصیبت مختلف هر لحظه در این جهان بزرگ به وقوع می پیونده اونوقت این زلزله دیگه چه صیغه ایه؟من واقعا نمی فهمم این بندگان یعنی انقدر بیکار و بی عارند که میشینن هر دفعه یک جک(بخوانید کشفیات!!!) ارائه میدند که اله و بله؟جالب اینجا بود که خدا از اول تا اخر صحبت بُهت زده نگاهم می کرد...انگار توقع اینهمه خالی بندی توسط بندگان رو نداشت!!

Nox

***

Noxنوشت.1:در خصوص این "برخی از بندگان" باید عرض کنم که به قول قدیمی ها:عقل که نباشد، جان در عذاب است!

Noxنوشت.2:ای "برخی از بندگان" لطفا جان هر کی دوست دارید یه مقدار قبل از حرف زدن اون سلول های خاکستری مغز رو هم ازش یه استفاده ی بهینه ای بکنید به خدا بد نیست...این مساله ی آکبندی و پاک ارائه دادن مغز هم جای بحث دارد...خداوند فرموده که قلبتون رو پاک نگه دارید نگفته که مغزو پاک نگه دارید و ازش استفاده نکنید که...

Noxنوشت.3:توجه بفرمایید که عرض کردم "برخی" از بندگان!شما که گلین...شما که ماهین...نه...نه...گریه نداره که...ای Nox قربون اون اخم کردن و چپ چپ نگاه کردن به صفحه ی مانیتورت بشه...اصلا با خودم بودم! خوب شد؟ راضی شدی؟ :) عجب بدبختی ای گیر افتادیم هااا...)...شوخی هم نداریم به جان خودمان:D چرا همیشه فکر می کنید من شوخ طبعم؟ واقعا که...آدم وقتی یک اکتشاف رو از دهن برخی از بندگان میشنوه باید بشینه تشویقش کنه...منم این مدلی تشویق می کنم...چیه مگه...اصلا شما به همون مساله ی هاله ی نور متمرکز بشید...خودش تهشه!:))میبینید که ما کلا انسانهای با نمکی هستیم...ها ها ها...قربان خودمان برویم...از شخص اول مملکت تا به پایین همه ماشالله در این زمینه ید طولایی دارند...چرا فیض نمی برید ای آن یکی بندگان؟؟:))این یکی بندگان خودشان را با آن یکی بندگان قاطی نکنند...

پ.ن:این متن صرفا یک متن نیمه طنز و شاید کنایی به برخی از افرادیست که یک همچین حاشیه ای رو در مملکت به وجود آوردند...سپاسگزاریم که موجبات خنده مان را فراهم می کنند! :D


منگنه شده ها: کمی تا قسمتی طنز, اجتماعی
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 20:50  توسط منصوره مشیری  | 

اصولا کامنت گذاران محترم به چند بخش تقسیم می شوند:

 

۱:افرادی که می دانند و می خوانند و نظر می دهند.

 

۲:افرادی که می دانند و نمی خوانند و فقط به عنوان نگاه می کنند و نظر می دهند!!!

 

۳:افرادی که می دانند و می خوانند و نظر نمی دهند.(که خب این خیلی قابل تحمل تره چون حداقل هم می دانند و هم خوانده اند)

 

۴:افرادی که نمی دانند و می خوانند و نظر می دهند(که این افتضاح است به ایده ی من!)

 

۵.افرادی که آرشیو نظرات را با Chat Room اشتباه گرفته اند!

 

6:افرادی که نه می خوانند و نه می دانند و نه نظر مرتبط می دهند(این دسته افراد معمولا پیشنهاد دوستی می دهند و از قالب وبلاگ و موسیقی وبلاگ و چهره ی نویسنده ی وبلاگ و اسم او و غیره و ذالک تعریف و تمجیدهای الکی می کنند!!! و معمولا در انتهای کلام پیشنهاد تبادل لینک هم می دهند..اغلب هم در حدود ۱۵ دقیقه بعد از گذاشتن پست جدید سر و کله شان پیدا می شود!! نظرات تبلیغاتی را هم به این دست بیافزاید)

 

7:افرادی که وبلاگ را باز می کنند و عکسها و مطالب را Save می کنند که در روز مبادا از آن استفاده بهینه کنند!!!

 

8:افرادی که نظر می دهند و زیبا هم می گویند ولی هیچ ارتباطی با متن ندارد متاسفانه!!! :D

 

***

پ.ن:به ادامه مطلب مراجعه کنید..نظرات مختلف به نقد گذاشته شده است!خواندنش برای رفع خستگی های روزمره مفید است! :D

 
 
 
 

منگنه شده ها: کمی تا قسمتی طنز, فرهنگِ وبلاگ نویسی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 12:38  توسط منصوره مشیری  | 

 

توجه:

« خواندن خاطره ی موجود در ادامه ی مطلب، به افراد زیر هجده سال توصیه نمی شود! :D»

 

 

پ.ن:تا به حال سابقه نداشته که در وبلاگ مطلب تکراری بذارم..اما این خاطره که از دست خاطرات مورد علاقه ی مخاطب هم بود-و این مساله برای من بسیار تعجب برانگیز بود و حال شاید علت استقبال از آن شیوه ی بیان طنزگونه ی آن و همچنین رگ شیطنتی که اغلب در هم نسلانم وجود داردبوده باشد- قبلا در وبلاگ سابقم آپ شده بود ولی از آنجایی تک تک جملاتش برای من شیرین و تداعی کننده ی یک خاطره ی زیبا در زندگی ام است و علاوه بر این قصد داشتم که در آرشیو مطالب این وبلاگم نیز موجود باشد تا هر از چند گاهی مرورش کنم مجددا آن را آپ کردم.به همین علت آرشیو نظرات را می بندم.


منگنه شده ها: کمی تا قسمتی طنز, نوستالژی
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 20:10  توسط منصوره مشیری 

درود.در ابتدا باید بگویم که نوشتن یک متن طنز همواره در جامعه ی ما یک ریسک محسوب میشده است و هیچ تضمینی بر قبول عمومی در ان وجود ندارد و اکثریت افراد طنز را صرفا وسیله ای برای خندیدین و فراغ از روزمرگی های خویش می بینند و با این دید به ان می نگرند که من هرگز نمی گویم این مساله درست و یا غلط است چون در جایگاهی نیستم که در این سن به دیگران چیزی را بگویم ولی در ابتدای نوشتن این متن و قبل از ثبت عمومی ان این مساله در ذهنم بود که ممکن است با دیدگاههایی مختلف در این باب برخورد کنم.باز هم می گویم من در این پست نویسنده ی یک متن طنز بودم نه یک دشمن و نه یک دلقک! ولی با نظراتی که از سوی خوانندگان(افرادی به جز کاراکترهای مینیمال) بیان شد در ذهنم معنای طنز هم به گونه ای تغییر یافت! و فکر کردم که شاید خودم تا کنون معنایش را اشتباه فهمیده ام!!!! من در وبلاگ سابقم (که به علت بیان عقایدم نسبت به شرایط حاکم بر جامعه مجبور به تغییر ادرسش شدم! هرچند باز هم روال را تغییر نداده ام)متنهای طنزی می نوشتم که هم با استقبال و هم با انتقاد مواجه می شدم حال این انتقاد گاه با زبانی منتقدانه بیان می شد وگاهی با زبان استهزا...ولی این مساله هیچوقت موجب نشده که من دست از کار خویش بکشم بلکه حتی موجب تشویق بیش از پیش و رفع نقایص موجود در کارم گشته است چون معمولا در زندگی شخصیتی مستقل داشته و دارم و هرگز گفته ها و شنیده ها در روند کار من وقفه ای ایجاد نخواهد کرد.بی حاشیه بگویم قبل از هر اقدامی می دانستم که نوشتن در مورد اشخاصی دیگر تا حدودی یک ریسک محسوب می شود(مخصوصا در ایران!)چون این امکان هر لحظه وجود دارد که هر شخصی با هر زاویه ای نسبت به ان متن نگاه کند و حتی از مقصود اصلی که در ذهن نویسنده ان است به طور کامل دور شود.من خود را یک طنز نویس نمی دانم ولی به ایده ی من طنز تفکر برانگیز است و ماهیتی به غیر از خنداندن دارد چیزی که شاید در این متن به ایده ی من دیده نشده است زیرا خندیدن تنها وسیله ای برای نیل به یک هدف است و من هم سعی داشتم که از خنده در همین حد استفاده کنم ولی ظاهرا برخی از طنز توقع بیشتری دارند که از عهده ی من نوعی خارج است.گاه حتی یک طنز در پس ان خنده را می خشکاند و به تفکر وا می دارد.یک جمله ی معروفی هم در این باب وجود دارد که شنیدن ان خالی از لطف نخواهد بود:"طنز یعنی گریه کردن قاه قاه، طنز یعنی خنده کردن آه آه"دكتر جانسون طنز را اين گونه معنی می‌کند: «شعری که در آن شرارت و حماقت سانسور شده باشد.»من یک طنز نویس نیستم ولی این نکته را فراموش نکرده ام که طنز بیانی از کژی هاست نه به قصد تمسخر...ولی گاه برخی بیشتر از خواندن یک طنز به بخش دوم ان توجه می کنند و این متاسفانه دیدگاهی است که نسبت به این مقوله در ذهن عوام(منظور مردم عام و معمولی است)جا افتاده است.دوست عزیزی در بخش نظرات جملات زیبایی در این زمینه گفتند که بسیار از خواندن ان لذت بردم همیشه برای یک نویسنده ی وبلاگ بیش از هرچیز رساندن مقصود از نوشتن یک متن ارزشمند است. چیزی که من هم اکنون در سن نوزده سالگی و شاید به عنوان کوچکترین عضو خانواده ی وبلاگ نویسان به ان فکر می کردم که شاید دلیلش دلتنگی ای که نسبت به سادگی کلاسهای درس و ان نیمکتهای چوبی و ان شوخی های گاه و بی گاهی ست که هم اکنون دلم برای لحظه ای برگشتن به ان لحظات ولحظه ای لمس ان خاطرات پر می کشد...شما را نمی دانم ولی من اینگونه ام...سعی کردم حداقل در یک عکس این غم را هم به رخ خواننده بکشم که نمی دانم چقدر در این کار موفق بوده ام چون هنوز جای کار زیادی دارم و باز هم خود را یک طنز نویس نمی دانم.یک طنز نویس برای نوشتن یک متن طنز از طرق مختلفی وارد می شود:۱. کوچک کردن ۲. بزرگ کردن ۳. تقلید مضحک از یک اثر ادبی شناخته شده ۴. ایجاد موقعیتی در داستان یا نمایش که به خودی خود طنزآمیز است. ۵. به کار بردن عین کلمات کسی که مورد طنز قرار می‌گیرد و ایجاد چهارچوبی مضحک برای آن ..که من در متن "موضوع انشا"از روش چهارم یعنی شرح یک داستان کوتاه استفاده کردم.در این متن سعی نکردم خواننده را به زور بخندانم چون هدفم ایجاد طنز موقعیت بود.سعی کردم در متن نوشته شده خویش چیزی را ننویسم که از عهده یاسخگویی ان بر نیایم و برای بار نخست از دوستان صمیمی خودم در این متن استفاده کردم چون نسبت به انها و ظرفیتشان مطلع بودم و اینکه خودم هم در این متن حضور داشتم.و در اخر این را بگویم که من به عنوان یک نویسنده نسبت به انچه که می نویسم مسئولم نه چیز دیگر

 

پ.ن:لطفا قبل از اقدام به نظردهی،"قوانین وبلاگ"موجود در آرشیو موضوعی را ملاحظه بفرمایید در غیر اینصورت برخی از نظرات تایید نخواهند گشت!

 

پ.ن.۲:توضیحات کلی بود و مخاطب شخص خاصی نبوده است

 

"Nox"                                              

                  

       

                                                                                     


منگنه شده ها: کمی تا قسمتی طنز, متفرقه
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 10:10  توسط منصوره مشیری 

                                                     

 

(صدای پای معلم از راهرو)

۱.داخلی-کلاس درس

(معلم وارد کلاس شده و کیفش را روی میز گذاشته و روی تخته جمله ای می نویسد و صدایش را صاف کرده و آن را می خواند)

معلم:موضوع انشا:تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟

(بچه ها به هم نگاه می کنند و مشغول صحبت کردن هستند.)

 

۲.هفته بعد-داخلی-کلاس درس

(وحید در حال فکر کردن است و زیر لب با خودش حرف می زند.)

وحید:(با خودش می گوید)هی...یعنی میشه من رو نفر اول ببره...

معلم:هماتاش بیا انشاتو بخون.

(وحید در حالی که در پوست خود نمی گنجد با هیجان به پای تخته می رود!)

وحید:آقا اجازه؟بخونیم؟

معلم:بخون.

وحید:به نام خدا...موضوع انشا:تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟بهار امسال ما به اتفاق خانواده به هاوایی مشرف گشتیم!

معلم:خالی نبند!

وحید:آقا به خدا رفتیم!

(معلم نگاهی زیر چشمی به وحید می اندازد)

وحید:آقا چشم...نمره کم نکن فقط...اوهوم...اوهوم...به نام خدا...موضوع انشا...

معلم:لازم نیست دوباره همه رو از اول بگی ادامشو بخون...الان زنگ می خوره!

وحید:آقا چشم...الان میگم...ما امسال عید هیچ جا نرفتیم آقا...ما تو خونه بودیم داشتیم کار می کردیم اقا...فقط وقتی بزرگ شدم خیلی دوست دارم برم قرار وبلاگی آقا...آقا میگن خیلی کیف داره...آقا بچه های وبلاگ نویس با هم یه جا جمع میشن در مورد وبلاگ نویسی صحبت می کنند آقا...آقا شما نمره بده ما می بریمت ببین چه صفایی داره...بذار بزرگ بشم...مهندس بشم...پولدار بشم...

معلم:برو بشین.

(وحید چشمهایش را درشت می کند که دفتر نمره را ببیند و با -۰- مواجه می شود که در آن میان خودنمایی می کند.بچه ها در گوش هم پچ پچ می کنند!)

معلم:ساکت...نفر بعدی...آرش...

(صدایی به گوش نمی رسد!)

معلم:آرش...

وحید:آقا آرش خواب مونده آقا...ولی اونم خیلی دوست داره بزرگ که شد بیاد قرار وبلاگی آقا...آقا اونم میگه خیلی کیف داره آقا...آقا گناه داره غیبت نزن براش آقا...آقا بچه ی خیلی خوبیه آقا...آقا ما فقط همین یه آرش رو توی دار دنیا داریم آقا...

معلم:تو ساکت...نه که خیلی درس می خونی!

(سکوت)

معلم:خب نفر بعدی...می تونید داوطلب هم بیاید...

(شاگرد زرنگ کلاس،Cupidدستش را به نشان اجازه بالا می برد.)

Cupid:آقا اجازه...ما داوطلبیم....

معلم:یه ذره یاد بگیرین از این دختر...آفرین Cupid...بیا بخون انشاتو...

Cupid:به نام خداوند جان و خرد...موضوع انشا:تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟بهار فصل زیبایی است...من بهار را بسیار دوست دارم...من در بهار امسال به دامان طبیعت رفتم...

(Cupidانشایش را کامل می خواند و نمره ی کامل را از آن خویش می کند...بچه ها با حسرت بهCupid نگاه می کنند و Cupidبرای آنها کلاس می گذارد.)

معلم:خب نفر بعدی...تبسم...

تبسم:موضوع انشا:تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟ما در امسال به هیچ جا نرفتیم چون دوران طلایی خویش را سپری می کردیم...درس خواندیم و درس خواندیم و درس...

معلم:یه مقدار یاد بگیرین بچه ها...آفرین تبسم جان...برو بشین.

(صدای پچ پچ بچه ها)

هما:تبی چند شدی؟

تبسم: ۲۰...دلت هم بسوزه...

معلم:ستایش تو بیا انشاتو بخون.

ستایش:به نام خدا...موضوع انشا:تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟ما امسال قرار بود بریم مسافرت برف و بوران و تگرگ و اینا اومد راه بسته شد...هیچ جا نرفتیم خونه موندیم...

معلم:نفر بعدی...مرسده...

ستایش:آقا مرسده غایبه...چاییده...نیومده مدرسه...

معلم:نفر آخر...Nox...شاگرد تنبل کلاس...

(سکوت بر کلاس حاکم است!)

معلم:Nox که دیگه خدا رو شکر حاضره؟

آیناز:بله آقا حاضره ولی خوابه...

معلم:خوابه؟! اونم سر کلاس من؟! چطور جرئت کرده؟!

(معلم به سمت Nox می رود...Cupid با آرنج به او سقلمه می زند...ولی انگار نه انگار...)

معلم(با صدای بلند فریاد می زند):صفــــــر!

 

"موضوع انشا / نویسنده: منصوره مشیری/ فروردین ۸۹"

                                        

                                        ***

 

پ.ن:ممنونم از تمامی دوستان وبلاگ نویسی که در این ماکسیمال طنز مرا همراهی کردند!

 

پ.ن.۲:سعی کردم کاراکترهای اصلی این ماکسیمال، دوستان صمیمی خودم باشند زیرا از جنبه شان اطلاع داشتم.

 


منگنه شده ها: کمی تا قسمتی طنز, داستان
+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 21:19  توسط منصوره مشیری  | 

خاله پيرزن ديگر حواسش به سردي هوا و ريزش شديد باران نبود چراکه از صبح تا آن موقع برايش اس ام اس و اي ميل مي آمد که همراه با تمام طبقات مردم در راهپيمايي پرشکوه 22 بهمن شرکت کند و او هم به شدت تصميم گرفته بود به همراه تمام اقشار مردم در هرچه باشکوه تر شدن راهپيمايي بکوشد، اساسي. در همين عوالم بود که صداي در را شنيد. محمدتقي رهبر پشت در بود. وقتي وارد شد صدا صاف کرد و گفت؛ «کنترل چند روزه اس ام اس و اي ميل ها مشکلي براي کسي ايجاد نمي کند.» خاله پيرزن گفت؛ اصلاً ننه جون کنترل اي ميل، اس ام اس، تلفن، داشبورد ماشين، جيب بغل پيرهن، سوراخ جوراب، پره هاي بيني و... افراد، نه فقط مشکل نداره که خيلي هم خوبه. فقط چون خودت ميگي کنترل چند روزه اشکال نداره، حالا که مظنه دستته بگو کنترل چه مدت اگه باشه مشکل ايجاد مي کنه، يعني الف) کنترل چند روزه اشکالي ندارد و توصيه هم مي شود؟ ب) کنترل چند هفته يي، حالا مگه چي ميشه. ج) کنترل چند ماهه، کسي رو نمي کشه. د) کنترل چندساله، سخته، طولانيه، والا انجام مي داديم،

محمدتقي ررهفبفر و خاله پيرزن داشتن همين حرف ها را مي زدند که در زده شد و خاله پيرزن مجبور شد بپرسه کيه؟ از آن طرف جواب شنيد، من محمدعلي ابـ.ـطـ.ـحي هستم. ابـ.ـطحـ.ـي که آمد تو خاله پيرزن گفت؛ جنبه داشته باش، ببين در خدمت برادرها بودي چه خوش هيکلت کرده بودن، دوباره از فرم دراومدي. يه کم ديگه چاق شي باز احساس وظيفه مي کنن مي گيرنت ها. بعد ابـ.ـطحـ.ـي گفت خاله پيرزن، اين حرف هاي طائب رو تکذيب مي کنم. من جاسـ.ـوس نيستم. خاله پيرزن هم جواب داد؛ ننه جون، خب وقتي خغاغتغمغي ميشه سران فتنه ديگه قبول کن بايد به تو يه جاسـ.ـوسي برسه ديگه. وقتي کمرمومبمي جزء خواص رفوزه شده ميشه، ديگه به تو هم دوتا تجديدي مي رسه خب. غصه نخور، ببين به همه خارجي ها ميگن جاسـ.ـوس. اين يعني کلاس داره، خوبه. الکي غصه نخور، برو يه گوشه بشين خشک شي، زير بارون بودي.

ابطـ.ـحـ.ـي که نشست، کامران نمايـ.ـنده مـ.ـجلس آمد. کامران با خاله پيرزن سلام عليک کرد و گفت؛ «با توجه به نقش مرتضـ.ـوي در پرونده فروش سوالات کنکور و پرونده زندان کههغرزيهزهک انتظار نداشتيم دولت به او مسووليت جديدي بدهد.» خاله پيرزن گفت؛ اتفاقاً ما دقيقاً به همين دلايل انتظارشو داشتيم،

بعد دوباره در زدن و وزير ارتباطات اومد تو (اسمش رو اينجا نمي آورم معروف نشه،)

هنوز نيومده گفت؛ «اختلال در اس ام اس ها دليل سهيهاهسهي ندارد و به 22 بهمن ربطي ندارد. اختلال در اينترنت هم دليل سهيهاهسهي ندارد و به دليل قطع فيبر نوري فجيره است.»

خاله پيرزن گفت؛ ننه جون منم بايد يه توضيحي بهت بدم. ننه درسته من پيرم، چشام ضعيف شده اما کور نشدم. درسته گوشام سنگين شده اما کر نشدم. درسته آدم پير ميشه روي گوش هاش مو درمياد اما گوش هام هنوز مـ.ـخملي نشده. وزير ارتباطات احمدي نژاد گفت؛ چه ربطي داشت؟ خاله پيرزن جواب داد، توي اين اوضاع و احوال تو دنبال ربط چيزها به هم مي گردي؟

 

منبع:ابراهیم رها                                       

                                          

                                             ***

 

p.s.1:امروز بیست و دوم بهمن ماه است و همچون سالهای گذشته شاهد تهظهارههرهاهت خواهیم بود...و لکن بیست و دو بهمن امسال با بیست و دو بهمن سالهای گذشته فرق خواهد داشت!

 

p.s.2:تعجب نکنید...قصد داشتم همچون گذشته متنی در خصوص این روز بنویسم ...اما وقتی به سایت استاد ابراهیم رها سر زدم و طنزنوشت ایشان را خواندم تصمیم عوض شد و همان متن زیبا که با طنازی ویژه خودشان نگاشته شده است را برایتان گذاشتم.

 

 


منگنه شده ها: کمی تا قسمتی طنز, اجتماعی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 0:17  توسط منصوره مشیری  | 

امروز در پیج چند نفر از اعضای سایت فهیهس بهوهک چندین کاریکاتور دیدم که مرتبط با روز ۱۶ آذر و تهظهاههرهاهت میلیونی دانشجویان حامی مهوهج سهبهز بود.کاریکاتورها جالب و در عین حال سرشار از کنایه بود که حیفم اومد براتون نذارم. کاریکاتور اول و دوم از کارهای مـ.ـانا نیـ.ـستانی هستش.

 

 

 

 

                          ***                           

توجه:لطفا قبل از اقدام به نظر دهی "قوانین وبلاگ" موجود در آرشیو موضوعی را ملاحظه بفرمایید، در غیر اینصورت برخی از نظرات تایید نخواهند شد!

 

 


منگنه شده ها: اجتماعی, کمی تا قسمتی طنز
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 21:51  توسط منصوره مشیری  |